آنان كه به ناز خو گرفتند * رفتند همه ، يكى بقا نيست
ايشان عزيز مصر بودند * امروز ز نامشان به جا نيست
مظهر ، از اهل تبريز
چو بزم خويش خالى ديد ز اغيار * به خود هم شمع و هم پروانه شد دل
براى زاهدان و بهر رندان * گهى مسجد ، گهى ميخانه شد دل
گهى يار و گهى اغيار گرديد * گهى خويش و گهى بيگانه شد دل
گهى در كوهها لعل درخشان [ بدخشان ] * گهى در بحرها دردانه شد دل
به هر محفل حديث اوست مظهر * عجب اندر جهان افسانه شد دل
( و له ايضا )
ملك تجريد گرفتيم به يك آه سحر * لاجرم خيمه به پهلوى مسيحا زدهايم
حرف النون
ناصر خسرو علوى
ترجمهء حالش معلوم خواص و عوام ، از اعداء زحمتها كشيده و شهر به شهر گريخته چنان كه مىگويد :
بر من بيچاره گشت سال و ماه و روز و شب * كارها كردند بس نغز و عجب ، چون بو العجب
گشت بر من روز و شب چندانكه گشت از گشت او * موى من مانند روز و روز من مانند شب
( و له ايضا )
با تن خود حساب خويش بكن * گر مقرى به روز حشر و حساب
به حرام و خطا چو نادانان * مفروش اى پسر حلال و صواب