تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
آنان كه به ناز خو گرفتند * رفتند همه ، يكى بقا نيست ايشان عزيز مصر بودند * امروز ز نام‌شان به جا نيست

مظهر ، از اهل تبريز

چو بزم خويش خالى ديد ز اغيار * به خود هم شمع و هم پروانه شد دل براى زاهدان و بهر رندان * گهى مسجد ، گهى ميخانه شد دل گهى يار و گهى اغيار گرديد * گهى خويش و گهى بيگانه شد دل گهى در كوه‌ها لعل درخشان [ بدخشان ] * گهى در بحرها دردانه شد دل به هر محفل حديث اوست مظهر * عجب اندر جهان افسانه شد دل
( و له ايضا )
ملك تجريد گرفتيم به يك آه سحر * لاجرم خيمه به پهلوى مسيحا زده‌ايم

حرف النون

ناصر خسرو علوى

ترجمهء حالش معلوم خواص و عوام ، از اعداء زحمت‌ها كشيده و شهر به شهر گريخته چنان كه مىگويد :
بر من بيچاره گشت سال و ماه و روز و شب * كارها كردند بس نغز و عجب ، چون بو العجب گشت بر من روز و شب چندان‌كه گشت از گشت او * موى من مانند روز و روز من مانند شب
( و له ايضا )
با تن خود حساب خويش بكن * گر مقرى به روز حشر و حساب به حرام و خطا چو نادانان * مفروش اى پسر حلال و صواب
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 641 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو