منوچهر شصت كله بوخارايى [ منوچهرى دامغانى ]
جهانا چه بد مهر و بد خو جهانى * چو آشفته بازار بازارگانى
غبىتر كس ، آنكش غنىتر كنى تو * فروتر كس ، آنكش كه برتر نشانى
مولوى ، اسمش جلال الدين ، از بلخ است
آنان كه به سر در طلب كعبه دويدند * چون عاقبت الامر به مقصود رسيدند
از سنگ يكى خانهء اعلاى مكرم * اندر وسط وادى بىزرع بديدند
رفتند در او تا كه ببينند خدا را * بسيار بجستند ، خدا را بنديدند
( و له ايضا )
رومى ! نشد از سّر على كس آگاه * زان رو كه نشد كس آگه از سر إله
يك ممكن و اين همه صفات واجب * لا حول و لا قوة الا بالله !
مهدى ، مولدش معلوم نيست
گر طالب عرفانى اى دل ز صفا دم زن * هستى به كنارى نه ، لاف من و ما كم زن !
محمود شبسترى
هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست * يقين داند كه هستى جز يكى نيست
نهادى ناحقى را نام خواهر * حسودى را لقب دادى بردار
عدوى خويش را فرزند خوانى * ز خود بيگانه خويشاوند خوانى
همه افسانه و افسون و بند است * به جان خواجه كانها ريشخند است
ملهم ، از اهل خوى
گر طاعت اهل آسمان كردستى * يك دم ز قيام امر حق ننشستى
جز مهر على به ديگرى پيوستى * شك نيست كه در نار سقر بنشستى
( و له ايضا )
گر معصيت جمله جهان كردستم * درهاى صلاح بر رخم بستستم
با حب على ز قيد تن رستستم * بىشك به جزا بگيردش از دستم
( و له ايضا )
اى عمر من ! عمر را وفا نيست * آيين جهان به جز جفا نيست