تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠

منوچهر شصت كله بوخارايى [ منوچهرى دامغانى ]

جهانا چه بد مهر و بد خو جهانى * چو آشفته بازار بازارگانى غبىتر كس ، آن‌كش غنىتر كنى تو * فروتر كس ، آن‌كش كه برتر نشانى

مولوى ، اسمش جلال الدين ، از بلخ است

آنان كه به سر در طلب كعبه دويدند * چون عاقبت الامر به مقصود رسيدند از سنگ يكى خانهء اعلاى مكرم * اندر وسط وادى بىزرع بديدند رفتند در او تا كه ببينند خدا را * بسيار بجستند ، خدا را بنديدند
( و له ايضا )
رومى ! نشد از سّر على كس آگاه * زان رو كه نشد كس آگه از سر إله يك ممكن و اين همه صفات واجب * لا حول و لا قوة الا بالله !

مهدى ، مولدش معلوم نيست

گر طالب عرفانى اى دل ز صفا دم زن * هستى به كنارى نه ، لاف من و ما كم زن !

محمود شبسترى

هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست * يقين داند كه هستى جز يكى نيست نهادى ناحقى را نام خواهر * حسودى را لقب دادى بردار عدوى خويش را فرزند خوانى * ز خود بيگانه خويشاوند خوانى همه افسانه و افسون و بند است * به جان خواجه كانها ريشخند است

ملهم ، از اهل خوى

گر طاعت اهل آسمان كردستى * يك دم ز قيام امر حق ننشستى جز مهر على به ديگرى پيوستى * شك نيست كه در نار سقر بنشستى
( و له ايضا )
گر معصيت جمله جهان كردستم * درهاى صلاح بر رخم بستستم با حب على ز قيد تن رستستم * بىشك به جزا بگيردش از دستم
( و له ايضا )
اى عمر من ! عمر را وفا نيست * آيين جهان به جز جفا نيست