تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧

كاووس جرجانى

آوخ ! گلهء خويش به پيش كه برم من ؟ * كاين درد مرا دارو جز توبه دگر نيست اى پير بيا تا گلهء خود به تو گويم * زيرا كه جوانان را ز اين حال خبر نيست !

كشرى بخارايى

چون تيشه مباش ، جمله بر خود متراش * چون رنده ، ز كار خويش بىبهره مباش تعليم ز اره گير در علم معاش * چيزى سوى خود مىكش و چيزى مىپاش !

گربه

مىرسانم خويشتن در بزم جانان بر وصال * راه در هر گوشهء ديوار پيدا مىكنم
اگرچه مناسبت نداشت و مقامش گذشته ولى به مناسبت گربه لازم آمد كه در اين‌جا درج شود : « سگ » از ندماى شاه عباس بود ، روزى شاه به شكار رفته ، پس از مراجعت ، بداهتا چنين گفت :

سگ قزوينى ، حسن بيگ

سحر آمدم به كويت ، به شكار رفته بودى * تو كه سگ نبرده بودى ، به چه كار رفته بودى ؟

كافى ، اسمش سعد الدين بخارايى

طاووسكى بديدم پر خويش مىكند * گفتم : مكن كه پر تو با زيب و افسر است بگريست زار زار ، مرا گفت : اى حكيم * آگه نئى كه دشمن جانم همين پر است !

كريم ، اسمش بهاء الدين سمرقندى

مدحت كن و بستاى كسى را كه محمد * بستود و دعا كرد به دو داد همه كار