حرف الغاء
غنى كشميرى
نه پاى درون آمده ، نه پاى برونم * درماندهء اين دايرهام ، همچو جلاجل
حرف الفاء
فردوسى
اسمش ميرزا ابو القاسم طوسى - عليه الرحمه - پادشاه شعرا و ممدوح شاه و گدا ، شاعر به آن هنرورى مادر جهان نزاييده . با وجود صدها رقيب كه همه در فنون شعر ماهر مانند عنصرى و غيره لاف « انا و لا غير » زدندى ، تمام اوقات خود را صرف نمودند كه نكتهاى گيرند به او و ايرادى به وى آورند ، موفق نشدند و از حسرت مردند ، در علوم رياضى و رجال و منطق و تاريخ سرآمد دوران و مشار بالبنان بود و در حقيقت زبان و رسوم ايران را زنده كرد . علاوه از فن شعر ، چند هزار بيت در يك بحر و وزن سرودن سهل نيست ، آهنگ اشعار آن مرد داناى بزرگوار ، از ابتدا تا انتها ، حالت غريب دارد ، خواننده و شنوندهء كلام آن ، شيخ و شاب را قوهء شجاعت حاصل گردد به نوعى كه گويا در ميدان رزم حاضر است ؛ و كتاب او در نزد هر قوم با عزت و احترام است . عالىجنابى و غنى طبعى او به حدى كه زحمات چندين سالهء خود را در آنى به حمامى و دلاك بذل فرمود ، و حفظ شرافت شأن خود را در هر السنه و افواه جارى نمود ، چنانچه ترجمهء حالش را مختلف به السنهء خارجى نمودهاند ، نه مانند شعراى عصر ما كه تملق و مبالغه را شعار ساختهاند .
وصيت انوشيروان به هرمز ، من كلامه
به نيكان گراى و به نيكى بكوش * به هر نيك و بد پند دانا نيوش
همه پاك پوش و همه پاك خور * همه پندها يادگير از پدر
به يزدان پناه به يزدان گراى * چو خواهى تو را باشد او رهنماى
جهان را چو آباد دارى به داد * بود گنجت آباد و تخت تو شاد
چو نيكى نمايند ، پاداش كن * نمان تا شود رنج نيكان كهن
هنرمند را شاد و نزديكدار * جهان بدانديش تاريك دار
به هر كار با مرد دانا سگال * به رنج تن از پادشاهى منال
ز نيكى فرومايه را دور دار * به بيدادگر مرد نگذار كار
همه گوش و دل سوى درويش دار * غم كار او چون غم خويش خوار