تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩

عنصرى قزوينى

چهار وقت براى چهار كار بود * كسى نديد و نبيندش از چهار جدا به وقت قدرت عفو و به وقت ذلت رحم * به وقت تنگى بخشش ، به وقت عهد وفا

حرف الغين

غنى ، به اسم تخلص داشت ، از سادات قم است

عمرى به ره وفا نشستيم ، عبث * دل جز تو به ديگرى نبستيم ، عبث در پيش تو قدر هر شكستى بيش است * با اين همه استخوان شكستيم ، عبث

غياث يزدى ، گويا نقاش هم بوده است

بيچاره كسى كه شهر يزدش وطن است * بيچاره‌تر آن‌كه نقش بنديش فن است زين هر دو بتر كسى كه اهل سخن است * ناچار كسى كه اين سه دارد چو من است

غيرت ، مولدش معلومم نيست

هر جا كه يار آشنايىست تو را * درياب كه خضر رهنمايىست تو را ضايع نشود به خلق احسان كردن * هر دست گرفته‌اى عصايىست تو را !
( و له ايضا )
روباه بازى فلكم كى كند زبون * اكنون كه نقد [ ؟ ] شير خدا گشت ياورم باشد مرا امام به حق ، شير حق ، على * كز مهر او پر است دل مهر پرورم

غرضى ، اسمش ابو الحسن ، مولد معلومم نيست

چو ديده نعمت بيند ، به كف درم نبود * سر بريده بود ، در ميان زرين تشت