عنصرى قزوينى
چهار وقت براى چهار كار بود * كسى نديد و نبيندش از چهار جدا
به وقت قدرت عفو و به وقت ذلت رحم * به وقت تنگى بخشش ، به وقت عهد وفا
حرف الغين
غنى ، به اسم تخلص داشت ، از سادات قم است
عمرى به ره وفا نشستيم ، عبث * دل جز تو به ديگرى نبستيم ، عبث
در پيش تو قدر هر شكستى بيش است * با اين همه استخوان شكستيم ، عبث
غياث يزدى ، گويا نقاش هم بوده است
بيچاره كسى كه شهر يزدش وطن است * بيچارهتر آنكه نقش بنديش فن است
زين هر دو بتر كسى كه اهل سخن است * ناچار كسى كه اين سه دارد چو من است
غيرت ، مولدش معلومم نيست
هر جا كه يار آشنايىست تو را * درياب كه خضر رهنمايىست تو را
ضايع نشود به خلق احسان كردن * هر دست گرفتهاى عصايىست تو را !
( و له ايضا )
روباه بازى فلكم كى كند زبون * اكنون كه نقد [ ؟ ] شير خدا گشت ياورم
باشد مرا امام به حق ، شير حق ، على * كز مهر او پر است دل مهر پرورم
غرضى ، اسمش ابو الحسن ، مولد معلومم نيست
چو ديده نعمت بيند ، به كف درم نبود * سر بريده بود ، در ميان زرين تشت