تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
وگر سال‌ها گوهر تابناك * فتد خوار و بىقدر بر روى خاك برآنم كه كمتر نشيند غبار * ز خاكش بر آيينهء اعتبار چو از خاك‌بردارى آن گوهر است * شهان را برازندهء افسر است

فضل الله بن ابو خير غزنينى

جسمم همه اشك گشت چشمم بگريست * در عشق تو بىجسم همى بايد زيست از وى اثرى نماند ، اين عشق از چيست * چون من همه معشوق شدم ، عاشق كيست ؟

فريدون ، مولدش معلومم نيست

تا در طلب دوست همى بشتابم * عمرم به كران رسيد و من در خوابم گيرم كه وصال دوست در خواهم يافت * اين عمر گذشته در كجا دريابم ؟

فخرى شيرازى

اى جملهء بىكسان عالم را كس * يك جو لطف تو [ از ] هم عالم بس من بىكسم و كسى ندارم جز تو * از لطف به فرياد من بىكس رس !

فدايى

نه منزل است بيابان بىنهايت عشق * كه به در از فلكات است يك ورا سياح كدام كشتى از اين ورطه روى ساحل ديد * وگر ز نوح نبى بودش بهترى ملاح تو از فنون مساحت مى طرب پيماى * كه چرخ خاك بپيمايد از ره مساح معين است كه تن خاك راه خواهد شد * ولى نگشت مشخص كه چون شود ارواح
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 632 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو