وگر سالها گوهر تابناك * فتد خوار و بىقدر بر روى خاك
برآنم كه كمتر نشيند غبار * ز خاكش بر آيينهء اعتبار
چو از خاكبردارى آن گوهر است * شهان را برازندهء افسر است
فضل الله بن ابو خير غزنينى
جسمم همه اشك گشت چشمم بگريست * در عشق تو بىجسم همى بايد زيست
از وى اثرى نماند ، اين عشق از چيست * چون من همه معشوق شدم ، عاشق كيست ؟
فريدون ، مولدش معلومم نيست
تا در طلب دوست همى بشتابم * عمرم به كران رسيد و من در خوابم
گيرم كه وصال دوست در خواهم يافت * اين عمر گذشته در كجا دريابم ؟
فخرى شيرازى
اى جملهء بىكسان عالم را كس * يك جو لطف تو [ از ] هم عالم بس
من بىكسم و كسى ندارم جز تو * از لطف به فرياد من بىكس رس !
فدايى
نه منزل است بيابان بىنهايت عشق * كه به در از فلكات است يك ورا سياح
كدام كشتى از اين ورطه روى ساحل ديد * وگر ز نوح نبى بودش بهترى ملاح
تو از فنون مساحت مى طرب پيماى * كه چرخ خاك بپيمايد از ره مساح
معين است كه تن خاك راه خواهد شد * ولى نگشت مشخص كه چون شود ارواح