گر تو را هست در اين عشوه ، سر يك رنگى * دين و دانش به يكى جرعه چو عصمت به فروش !
عطار ، اسمش ابو طالب ، بشر تخلص دارد ، ترجمهء حالش مشهور
تو خامى اين حديثت خوش نيفتد * كه جز در پخته اين آتش نيفتد
( و له ايضا )
در كلاه فقر مىبايد سه ترك * ترك دنيا ، ترك عقبا ، ترك ترك
( و له ايضا )
مرغى بودم پريده از عالم راز * تا بو كه برم خبر ز سفلى به فراز
چون هيچ كسى نيافتم محرم راز * زان در كه درآمدم برون رفتم باز
عشقى بخارايى
گروهى چو يك مشت عفريت عريان * به كنجى چو گور يهودان خيبر
سبك سايه [ جامه ] و سنگ فرش و غذا غم * هنر فتنه و فخر شور و شرف شر
چو نسناس ناكس ، چو خنريز خيره * چو يأجوج بىحد ، چو مأجوج بىمر
سواران ولى بر نمد زين جارخ [ سارخ ؟ ] * شجاعان و ليكن به فسق و به ساغر
همه غافل از حكم دين و شريعت * همه بىخبر از خدا و پيمبر
چو ديوان بندى همه پير و برنا * چو غولان وحشى همه ماده و نر
عاشق ، اسمش محمد اصفهانى
چون غير عدل نيست ، اگر پرده بردرند * بر ما كه هيچ عذر نداريم در جواب