تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
گر تو را هست در اين عشوه ، سر يك رنگى * دين و دانش به يكى جرعه چو عصمت به فروش !

عطار ، اسمش ابو طالب ، بشر تخلص دارد ، ترجمهء حالش مشهور

تو خامى اين حديثت خوش نيفتد * كه جز در پخته اين آتش نيفتد
( و له ايضا )
در كلاه فقر مىبايد سه ترك * ترك دنيا ، ترك عقبا ، ترك ترك
( و له ايضا )
مرغى بودم پريده از عالم راز * تا بو كه برم خبر ز سفلى به فراز چون هيچ كسى نيافتم محرم راز * زان در كه درآمدم برون رفتم باز

عشقى بخارايى

گروهى چو يك مشت عفريت عريان * به كنجى چو گور يهودان خيبر سبك سايه [ جامه ] و سنگ فرش و غذا غم * هنر فتنه و فخر شور و شرف شر چو نسناس ناكس ، چو خنريز خيره * چو يأجوج بىحد ، چو مأجوج بىمر سواران ولى بر نمد زين جارخ [ سارخ ؟ ] * شجاعان و ليكن به فسق و به ساغر همه غافل از حكم دين و شريعت * همه بىخبر از خدا و پيمبر چو ديوان بندى همه پير و برنا * چو غولان وحشى همه ماده و نر

عاشق ، اسمش محمد اصفهانى

چون غير عدل نيست ، اگر پرده بردرند * بر ما كه هيچ عذر نداريم در جواب
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 627 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو