تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣

فراهى

به دل مهر غمازى اندوختن * بود آتش جور افروختن

حرف القاف

قادرى

جهان چيست ؟ ماتم‌سرايى در او * نشسته دو سه ساعتى روبرو جگر پاره‌اى چند بر خوان او * جگر خورده‌اى چند مهمان او

قاآنى شيرازى

اسمش ميرزا حبيب الله ، لقبش حسام ، شاهرودى بود كامل ، در شعر يد طولايى داشت . فصاحت كلام و بلاغت مقامش به حدى بود كه بر اكثر شعراى متقدمين و متأخرين برترى داشته و گوى سبقت از همگنان ربوده ، از علوم و فنون بهرهء وافى و حظى كافى داشت . اگر مىخواست نام بسيار بلند با شرف در زمانه به يادگار مىگذاشت ولى افسوس كه آن فضل و كمال را در غير موقع صرف كرده خدمتى به ملك و ملت خود نكرد . هرچه سروده از جهت جايزه و انعام بوده ، دو بيت از آن ياد ندارم كه با مسلك اين كتاب برآيد تا درج نمايم . اشعار آن مرحوم بسى آبدار و درر بار است ولى بىفايده از معنى بسى دور به مقدار است . مىتوان در مناسبت مثل اشعار لاادرى گرفتن .
ز افسانه زنبور شلوار بربر [ ببر ] * توان آسيا ساخت اما به صبر
اگرچه دو سه قصيده در منقبت مولاى متقيان امير المؤمنين - عليه الصلاة و السلام - سروده ولى صد حيف كه در آخر ارزان فروخته ، بديهى است آن هم به خاطر وزير بوده نه به جهت حضرت امير ( ع ) . خدا كاسد كند بازار اين سخن‌فروشان را كه كلامى نگويند مگر به ريا ، سخنى نسرايند مگر به بها ، به قول فرصت شيرازى :
منم از جملهء ايشان يك تن * كه خدا خرد كند گردن من
« در عمر خود يك بار سخن فروختم هنوز خجل‌ام در نزد وجدان خويش ، پس آنان كه سخن‌فروشى را شعار ساخته و پيشه و كسب خود قرار داده‌اند نمىدانم چون كنند . » چون از ادباى معاصرين نامى در اين منتخبات ايراد نيافته ، ولى به مناسبت مقام ذكرى از اديب يگانه و فاضل فرزانه ، و عالم زمانه ، فرصت ، به ميان آمد لذا واجب و لازم شد كه چند بيت از اشعارش كه به جهت عبرت سروده در اين كتاب درج و اين اوراق را به كلام شيرين و الفاظ رنگين آن عالم يگانه و فاضل فرزانه رشك گلستان ارم نمايم كه