تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
اين بارگاه كيست كه گويند بىهراس * كه اى اوج عرش سطح زمين تو را مماس ؟

عهدى ، مولدش معلومم نيست

زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من * مكن اى مدعى كارى كه افتى بر زبان من !

عصمت بخارايى

سرخوش از كوى خرابات گذر كردم ، دوش * به طلب‌كارى ترسا بچهء باده‌فروش پيشم آمد به سر كوى ، پرى رخسارى * كافرى عشوه‌گر ، از زلف خودش بار به دوش گفتم : اين كوى چه كوىست و تو را خانه كجاست ؟ * اى همه مر خم ابروى تو را حلقه به گوش گفت : تسبيح به خاك افكن و ز نار ببند * سنگ بر شيشهء تقوى زن و پيمانه بنوش ! بعد از آن ، پيش من آ تا به تو گويم رمزى * راه اين است ، اگر بر سخنم دارى گوش ! زود ديوانه و سرمست دويدم پيش‌اش * به مقامى برسيدم كه نه دين ماند و نه هوش ديدم از دور ، گروهى همه ديوانه و مست * وز تف بادهء عشق‌اش ، همه در جوش و خروش چون سررشتهء ناموس بشد از دستم * خواستم تا سخنى پرسم ، گفتا كه خموش ! اين نه كعبه‌ست كه با پا و سر آيى به طواف * وين نه مسجد كه در او بىادب آيى به خروش اين خرابات مغان است ، درو مستان‌اند * از دم صبح ازل تا به قيامت ، مدهوش