اين بارگاه كيست كه گويند بىهراس * كه اى اوج عرش سطح زمين تو را مماس ؟
عهدى ، مولدش معلومم نيست
زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من * مكن اى مدعى كارى كه افتى بر زبان من !
عصمت بخارايى
سرخوش از كوى خرابات گذر كردم ، دوش * به طلبكارى ترسا بچهء بادهفروش
پيشم آمد به سر كوى ، پرى رخسارى * كافرى عشوهگر ، از زلف خودش بار به دوش
گفتم : اين كوى چه كوىست و تو را خانه كجاست ؟ * اى همه مر خم ابروى تو را حلقه به گوش
گفت : تسبيح به خاك افكن و ز نار ببند * سنگ بر شيشهء تقوى زن و پيمانه بنوش !
بعد از آن ، پيش من آ تا به تو گويم رمزى * راه اين است ، اگر بر سخنم دارى گوش !
زود ديوانه و سرمست دويدم پيشاش * به مقامى برسيدم كه نه دين ماند و نه هوش
ديدم از دور ، گروهى همه ديوانه و مست * وز تف بادهء عشقاش ، همه در جوش و خروش
چون سررشتهء ناموس بشد از دستم * خواستم تا سخنى پرسم ، گفتا كه خموش !
اين نه كعبهست كه با پا و سر آيى به طواف * وين نه مسجد كه در او بىادب آيى به خروش
اين خرابات مغان است ، درو مستاناند * از دم صبح ازل تا به قيامت ، مدهوش