حرف العين
عارف ، جمال الدين اصفهانى
اين عمر كه از نيمهء هشتاد گذشت * يادش چه كنى كه شاد و ناشاد گذشت
در آب دو ساله كشتى انداز و نگر * در آب بيابى آنچه از باد گذشت
عسس شيرازى
در روزگار حق نمك گم نمىشود * چينى هنوز ياد ز فغفور مىكند
عطا ، رازى بن يعقوب
آب بهتر هزار بار از مى * و من الماء كل شىء حى
نخورم آنچه عقل من ببرد * در من افتد چو آتش اندر نى
مر مرا طاقت دو آتش نيست * آتشس دوزخىّ و آتش مى
عماره ، اسمش منصور بن محمد
غره مشو بر اينكه جهانت عزيز كرد * اى بس عزيز كردهء خود را كه كرد خوار
مار است اين جهان و جهانجوى مارگير * وز مارگير مار برآرد همى دمار
عرفى ، اسمش محمد ، از سادات شيراز
« عرفى » دم نزع است و همان مستى تو * آخر به چه مايه بار بربستى تو ؟
فرداست كه دوست نقد فردوس به كف * جوياى متاع است و تهى دستى تو !
( و له ايضا )
چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت ، « عرفى » ! * مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
ايضا قصيدهء مطول كه در وصف بارگاه مولاى متقيان نوشته ، شاه بيتش اين است :