صائب ، اسمش محمد على تبريزى
شيشه را بر طاق نسيان نه ، قدح را خرد كن * بشكن از خون سيهمستان خمار روزگار
توبهء عهد جانان [ جوانى ] را قبول ديگر است * بگذر از مى در جوانى ، اى بهار روزگار !
صابر سرمدى
ز روزگار به رنجم ز دوستان محروم * چو مرتضى ز خلافت ، چو فاطمه ز فدك
سپهر پير به من آن كند كه اهل خرد * هزار عيب كنند ار چنان كند كودك
صادق
سينه كه مجروح شد از تير عشق * مى نپذيرد علاج جز كه به تدبير عشق
مصلحت حال ما نيست به تدبير عقل * بر سر ما هرچه رفت ، رفت ز تعبير عشق
صابر ، اسمش شهاب الدين ترمذى
اى دو چشم منت به تو نگران * چند چندى بگير در دگران ( ! )
چند نازى چو معتبر شدهاى ؟ * كه نخواهند مرد معتبران
از پى مردن و ز حفظ حيات * حيلهها ساختند حيلهگران
به هنر قصد مرگ دفع نشد * تا بمردند همچو بىهنران
صباحى ، سلمان اصفهانى
يا رب بناى عالم از اين پس خراب باد * افلاك را درنگ و زمين را شتاب باد
تا روز دادخواهى آل نبى شود * از پيش چشم مرتفع اين نه حجاب باد
آلوده شد جهان ، همه از لوث اين گناه * دامان خاك شسته ز طوفان آب باد
بر كام اهل بيت نگشتند يك زمان * در مهد چرخ ، چشم كواكب به خواب باد