تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢

صائب ، اسمش محمد على تبريزى

شيشه را بر طاق نسيان نه ، قدح را خرد كن * بشكن از خون سيه‌مستان خمار روزگار توبهء عهد جانان [ جوانى ] را قبول ديگر است * بگذر از مى در جوانى ، اى بهار روزگار !

صابر سرمدى

ز روزگار به رنجم ز دوستان محروم * چو مرتضى ز خلافت ، چو فاطمه ز فدك سپهر پير به من آن كند كه اهل خرد * هزار عيب كنند ار چنان كند كودك

صادق

سينه كه مجروح شد از تير عشق * مى نپذيرد علاج جز كه به تدبير عشق مصلحت حال ما نيست به تدبير عقل * بر سر ما هرچه رفت ، رفت ز تعبير عشق

صابر ، اسمش شهاب الدين ترمذى

اى دو چشم منت به تو نگران * چند چندى بگير در دگران ( ! ) چند نازى چو معتبر شده‌اى ؟ * كه نخواهند مرد معتبران از پى مردن و ز حفظ حيات * حيله‌ها ساختند حيله‌گران به هنر قصد مرگ دفع نشد * تا بمردند همچو بىهنران

صباحى ، سلمان اصفهانى

يا رب بناى عالم از اين پس خراب باد * افلاك را درنگ و زمين را شتاب باد تا روز دادخواهى آل نبى شود * از پيش چشم مرتفع اين نه حجاب باد آلوده شد جهان ، همه از لوث اين گناه * دامان خاك شسته ز طوفان آب باد بر كام اهل بيت نگشتند يك زمان * در مهد چرخ ، چشم كواكب به خواب باد