شيبانى ، فتح الله كاشانى
گر ندهد داد خلق ، دادگر خاك * دادگر آسمان بگيرد از او داد
داد تو را داد ، تا كه داد دهى تو * گر ندهى داد ، داد از تو كند داد
گوش به فرياد دادخواه كن امروز * تا كه به فردات مىنگيرد فرياد
داد ده امروز ، تا كه داد دهندت * فردا كآنجا يكى است بنده و آزاد
داد دل از شادى زمانه بگيرد * شاه كه دلها كند به داد همى شاد
شوكت
اى فلك خانهات خراب شود * جگرت چون دلم كباب شود
ديدم امروز نوشكفته گلى * كه ز عكس رخش گل آب شود
از نزاكت ، حباب پستانش * به نسيم نفس خراب شود
پيش رفتم كه شايد از وصلش * بوسهاى چند انتخاب شود
لب پر از خنده كرد با من گفت * به طريقى كه دل كباب شود
آرزوى مكيدنش نكنى * كه به لب نارسيده آب شود
من گذشتم ز مدعا « شوكت » ! * خانهء آرزو خراب شود
شاهى ، اسمش ملك بن جمال الدين سبزوارى
شادم كه ز من بر دل كس كارى نيست * كس را ز من و ز كارم آزادى نيست
گر نيك شمارند ، و گر بد گويند * با نيك و بد هيچ كسم كارى نيست
شاهى ، اسمش محمود نيشابورى
گر برتر از آسمان بود منزل تو * وز كوثر [ هم ] سرشته باشد گل تو
چون مهر على نيست اندر دل تو * مسكين تو و سعىهاى بىحاصل تو
شاهى ، اسمش ملك
اى دل همه اسباب جهان خواسته گير * باغ طربت سبزهء آراسته گير
و آنگاه بر آن سبزه شبى چون شبنم * بنشسته و بامداد برخاسته گير !