سلمان ساوجى
نگويم كه سلمان تويى كم ز كم * گرفتم كه بيشى ز هوشنگ و جم
ببين تا از آن مايهء سرورى * چه بردند ايشان ، تو هم آن برى
اگر شير و يا اژدهايى به زور * سرانجام خواهى شدن صيد مور
اگر خواجهاى ور امير اجل * رهايى نيابى ز تير اجل
چرا خفتهاى ، خيز كارى بساز * كه خود در پى توست خواب دراز
سلامى
شنيدهام كه قضا در كمان نكند * گر از ازل دل كس را نشان آن نكند
ز تير حادثه آماج مىكند هر دم * هزار دل كه به خود هرگز اين گمان نكند
سحابى استرآبادى
بر هر كه رسى نكو ببين كان نيكوست * كاو خواسته و ساخته حضرت اوست
بر بىسر و سامانى من عيب مكن * شايد كه مرا دوست چنين دارد دوست
( و له ايضا )
عالم به خروش « لا إله الا هو » ست * غافل به گمان كه دشمن است اين يا دوست
دريا به وجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش از اوست
سلمان ساوجى
اسمش جمال الدين بن خواجه علاء الدين ، از شعراى مشهور ، كلامش موزون ، در تعريف خود گويد :
من از يمن اقبال اين خاندان * گرفتم جهان را به تيغ زبان
من از خاوران تا در باختر * ز خورشيدم امروز مشهورتر
سوزنى ، اسمش محمد از اهل فارس
ز هر بدى كه تو گويى هزار چندانم * مرا نداند آنگونه كس كه من دانم