تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦

سلمان ساوجى

نگويم كه سلمان تويى كم ز كم * گرفتم كه بيشى ز هوشنگ و جم ببين تا از آن مايهء سرورى * چه بردند ايشان ، تو هم آن برى اگر شير و يا اژدهايى به زور * سرانجام خواهى شدن صيد مور اگر خواجه‌اى ور امير اجل * رهايى نيابى ز تير اجل چرا خفته‌اى ، خيز كارى بساز * كه خود در پى توست خواب دراز

سلامى

شنيده‌ام كه قضا در كمان نكند * گر از ازل دل كس را نشان آن نكند ز تير حادثه آماج مىكند هر دم * هزار دل كه به خود هرگز اين گمان نكند

سحابى استرآبادى

بر هر كه رسى نكو ببين كان نيكوست * كاو خواسته و ساخته حضرت اوست بر بىسر و سامانى من عيب مكن * شايد كه مرا دوست چنين دارد دوست
( و له ايضا )
عالم به خروش « لا إله الا هو » ست * غافل به گمان كه دشمن است اين يا دوست دريا به وجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش از اوست

سلمان ساوجى

اسمش جمال الدين بن خواجه علاء الدين ، از شعراى مشهور ، كلامش موزون ، در تعريف خود گويد :
من از يمن اقبال اين خاندان * گرفتم جهان را به تيغ زبان من از خاوران تا در باختر * ز خورشيدم امروز مشهورتر

سوزنى ، اسمش محمد از اهل فارس

ز هر بدى كه تو گويى هزار چندانم * مرا نداند آن‌گونه كس كه من دانم