و صرصر هيچ حوادث ، بهار كلامش را مبدل به خريف نساخته . تيمنا و تبركا چند فرد ايراد كردم :
نبايدت كه پريشان بود قواعد ملك * نگاهدار دل مردم از پريشانى
چنان كه طايفهاى در پناه جاه تواند * تو در پناه دعا و نياز ايشانى
( و له ايضا )
ضرورت است كه آحاد را سرى باشد * و گرنه ملك نگيرد به هيچگونه نظام
به شرط آنكه بداند سر اكابر ملك * كه بىوجود رعيت سرىست بىاندام
( و له ايضا )
شنيدم كه بيوه زن دردمند * همى گفت و رخ بر زمين برنهاد
هر آن كو خدايا به هر بيوهزن * ترحم نيارد ، زنش بيوه باد !
( و له ايضا )
آنكه زيان مىرسد از وى به خلق * فهم ندارد كه زيان مىكند
گله ما را گله از گرگ نيست * اين همه بيداد شبان مىكند
( و له ايضا )
امير ما عسل از دست خلق مىنخورد * كه زهر در قدح انگبين تواند بود
عجب كه در عسل از زهر مىكند پرهيز * حذر نمىكند از تير آه زهرآلود
( و له ايضا )
اى طفل كه عكس رخت از خويش ندانى * هر چند كه بالغ شدى ، آخر نه همانى
شكرانهء زور آورى روز جوانى * آن است كه قدر پدر پير بدانى
( و له ايضا )
خدايا فضل كن كه گنج قناعت * چو بخشيدى و دادى گنج ايمان
گرم روزى نماند يا بميرم * به از نان خوردن از دست لئيمان