رضا طهرانى
اى كرده عبادت ريايى فن خود * آراسته از لباس عصيان تن خود
طوقى بر گردنت زدى از لعنت * گفتم كه من انداختم از گردن خود
رضوى ، اسمش سيد مرتضى شيرازى
هرچه ما [ بيداد مى ] پنداشتيم آن داد بود * خصمى افلاك ، ما را سيلى استاد بود
رودكى
اسمش - ابو الحسن [ ابو عبد الله ] اصل از بخارا - مقدم شعراى فارس [ زبان ] است . در زمان ملوك سامانيه نديم امير نصر بن احمد بوده . گويند كليله و دمنه را به قيد نظم درآورد .
دردا و حسرتا كه مرا دور روزگار * بىآلت و سلاح بزد راه كاروان
چون دولتى نمود مرا محنتى فزود * بىكردن شگفت نبوده است گر زمان
ركن الدين قمى
شرم باد اى خون من بر گردنت * يا ز خود يا از خدا يا از منت
حرف الزاء
زلالى ، منطقه
چشمى كه بود لايق ديدار ندارم * دارم گله از چشم خود ، از يار ندارم
زكريا يزدى
روز عمرت شب شد و در فكر اسبابى هنوز * بر تنت هر موى صبحى گشت و در خوابى هنوز
زين العابدين سيستانى
مشنو سخن عالم فانى و مگو * و اندر طلبش مدار چندان تك و پو
دنيا چو گل است ، ساعتى در لب جو * تا چشم زنى نه رنگ بينى و نه بو