تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
پا منه آن‌جا مگر بهر قضاى حاجتى * خانهء اهل دو دل [ در ] جاى فرودى بيش نيست ( ! )

ذره ، اسمش ميرزا عبد الله بن محمد اصفهانى

آرايش خس و خاك از بهار ماند ( ! ) * نخل حيات ماست كه بىبرگ [ و ] بار ماند چون شاخ خشك دستم ز آغوش گل جداست * داغى به دل ز لاله و گل يادگار ماند

ذهبى

نرنجيم با غير اگر خو كنى * تو با ما چه كردى كه با او كنى ؟

ذبحى يزدى

خداوندا تهى دستم ز طاعت * ندارم جز تهى دستى شفاعت سيه مارىست طومارم به تشبيه * الهى لا تؤاخذنى بما فيه
( و له ايضا )
فريبم داده زانسان چشم فتان * كه شيطان دور استاده‌ست حيران به هرزه صرف شد عمر جوانى * به هرزم رفت آب زندگانى چنان بر دوزخيم بيم عذاب‌ست * كه بر حالم دل آتش كباب است چنان در ذلت‌ام زين نفس سركش * كه نه خاكم به خود گيرد نه آتش سيه روىام به رنگ زلف پرپيچ * تفضل كو نمىخواهم دگر هيچ ز فضلت اى روان‌بخش دل من * اگر يك ذره گردد شامل من رهم از كوه عصيان‌هاى انبوه * چو نقش روى شيرين پشت بر كوه ولى عفو تو را هر گه كه ديدم * به پرده [ بپرد ] خوف از بيم اميدم !

حرف الراء

راضى ، از نيشابور

كجاست آن‌كه همى گفت در زمانه منم * به مال [ مآل ؟ ] دشمن مال و به رأى ملك‌آرا