پا منه آنجا مگر بهر قضاى حاجتى * خانهء اهل دو دل [ در ] جاى فرودى بيش نيست ( ! )
ذره ، اسمش ميرزا عبد الله بن محمد اصفهانى
آرايش خس و خاك از بهار ماند ( ! ) * نخل حيات ماست كه بىبرگ [ و ] بار ماند
چون شاخ خشك دستم ز آغوش گل جداست * داغى به دل ز لاله و گل يادگار ماند
ذهبى
نرنجيم با غير اگر خو كنى * تو با ما چه كردى كه با او كنى ؟
ذبحى يزدى
خداوندا تهى دستم ز طاعت * ندارم جز تهى دستى شفاعت
سيه مارىست طومارم به تشبيه * الهى لا تؤاخذنى بما فيه
( و له ايضا )
فريبم داده زانسان چشم فتان * كه شيطان دور استادهست حيران
به هرزه صرف شد عمر جوانى * به هرزم رفت آب زندگانى
چنان بر دوزخيم بيم عذابست * كه بر حالم دل آتش كباب است
چنان در ذلتام زين نفس سركش * كه نه خاكم به خود گيرد نه آتش
سيه روىام به رنگ زلف پرپيچ * تفضل كو نمىخواهم دگر هيچ
ز فضلت اى روانبخش دل من * اگر يك ذره گردد شامل من
رهم از كوه عصيانهاى انبوه * چو نقش روى شيرين پشت بر كوه
ولى عفو تو را هر گه كه ديدم * به پرده [ بپرد ] خوف از بيم اميدم !
حرف الراء
راضى ، از نيشابور
كجاست آنكه همى گفت در زمانه منم * به مال [ مآل ؟ ] دشمن مال و به رأى ملكآرا