تو چنين بىبرگ در غربت به خارى تن زده * وز براى مقدمت روحانيون در انتظار
در گشاده ، بار داده ، خوان نهاده بهر تو * تو چنين اعراض كرده از همه بيگانهوار
چند سختى با برادر ؟ اى برادر رام شو ! * عافيت خواهى بيابى در سر دندان مار ؟
بودهاى يك قطره آبى ، باشدت يك مشت خاك * در ميانه چيست اين آشوب ، چه اين كارزار ؟
قوت پشه ندارى ، جنگ با پيلان مكن * همدم موران نئى تو شانهء شيران مخار !
جلوه ، اسمش ميرزا ابو الحسن بن سيد محمد ، از سادات طباطبايى اصفهان
خويش نه بشناسى اى فروشده در تن * تن بنه اين غفلت دراز برون كن !
چند نمايى كه تو به من بنه اين ديو ؟ * اين تن خاكى كه نيستى تو همى من !
جامه از مشهد
در مزرع دهر كز نشاط آمده پاك * دهقان اجل نريخت جز تخم هلاك
چون دانهء گندم همه زان با دل پاك * از خاك درآمدند و رفتند به خاك
جمال اصفهانى
تو بدين كوتهى و مختصرى * اين همه كبر [ و ] عجب بو العجبى است
يك وجب نيستى و پندارى * كز سرت تا به آسمان وجبى است
( و له ايضا )
اگر شلوار بند مادر تو * چو بند سفرهء تو بسته بودى
نزادى آن جلب تو قلتبان را * جهان از نكبت تو رسته بودى
جناب اصفهانى
روزى كه ز مشكلات حل مىطلبند * آنجا نه ترانه و غزل مىطلبند
آواز همى كنند : كار آسان نيست ! * اينها همه صوت است ، عمل مىطلبند