بر درگه عدل تو ، چه درويش و چه شاه * در خانهء عفو ، تو چه هشيار و چه مست
( و له ايضا )
بد اصل گدا چو خواجه گردد نه نكوست * مغرور شود نداند از دشمن دوست
گر دايرهء كوزه ز گوهر سازند * از كوزه همان برون تراود كه در اوست
بابا طاهر عريان ، از اهل همدان
اگر دل دلبرد دلبر كدامى ؟ * وگر دلبر دل و دل را چه نامى ؟
دل و دلبر به هم آميته بينم * ندانم دل كه جز دلبر كدامى !
بابا كوهى بن على شيرازى
روح ، بحرىست كه عالم همه غرقاند در او * بس عجب دانم اگر جسم كف دريا نيست
ظاهر و باطن ذرات جهان اوست همه * نيست اشيا اگر او عين همه اشيا نيست
بهجت
گر بود صبر به درمان برساند روزى * حيف و صد حيف كه من صبر ندارم ، چه كنم ؟
بهرام ميرزا بن شاه اسمعيل
( طبعى موزون داشت )
بهرام ! در اين سراچهء پر شر و شور * تا كى به حيات خويش باشى مغرور ؟
كرده است در اين باديه صياد اجل * در هر قدمى هزار بهرام به گور
بيانى ، شهاب الدين كرمانى
خانهء دل وطن توست ز جان رنجه مدار * دو سه روزى كه در اين زوايه مهمان باشى !