تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧

خواجو

جز غم به جهان هيچ نداريم و ليكن * گر هيچ نداريم ، غم هيچ نداريم

خجندى ، كمال

بر سر آن كوى چه گرديدن است * يافت شده ، اين چه خروشيدن است ؟ عشق [ نه ] در سينه ، چه سود است اين * هيچ نه در ديگ ، چه جوشيدن است ؟ رهبر اين ره طلبد از كمال * بىرها [ بىرهه را ] اين چه دوانيدن است ؟

جبلى ، عبد الواسع هراتى

معدوم شد مروت و منسوخ شد وفا * زان هر دو نام ماند چو سيمرغ و كيميا شد راستى خيانت و شد زيركى صفا * شد دوستى عداوت و شد مردمى هبا هر عاقلى به زاويه‌اى ماند منحنى * هر فاضلى به داهيه‌اى ماند مبتلا

حرف الخاء

خاقانى ، ترجمه حالش معلوم

هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان * ايوان مداين را آئينهء عبرت دان يك دم ز ره دجله منزل به مداين كن * وز ديده دويم دجله بر خاك مداين ران دندانهء هر قصرى پندى دهدت نو نو * پند سر دندانه بشنو ز بن دندان از نوحهء جغد الحق ماييم به دردسر * وز ديده گلابى كن درد سر ما بنشان از خون دل طفلان سرخاب رخ افزوده * اين زال سپيد ابرو ، وين مام سيه پستان