تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢

بدخشى

زير و زبر اگر شود عالم * اى بدخشى چه غم كه در گذر است كان جهان همچو شيشهء ساعت * ساعتى زير و ساعتى زبر است

بهاء ، شيخ بهاء الدين عاملى ، رضوان الله عليه

نان و حلوا چيست اين تدريس تو ؟ * كان بود سرمايهء تلبيس تو بهر اظهار فضيلت معركه * ساختى افتادى اندر تهلكه تا كه عامى چند سازى رام خود * با صد افسون آورى در دام خود چند بگشايى بر آنان چشم لاف * چند پيمايى گزاف اندر گزاف ؟ نه فروعت هست ، نه باشد اصول * شرم بادت از خدا و از رسول ! اندرين دنيا چه باشد ؟ غول تو * اين ريايى درس نامعقول تو درس اگر قربت نباشد زو غرض * ليس تدريسا له بئس المرض اسب دولت بر فراز عرش تاخت * آن‌كه خود را زين مرض آزاد ساخت
( و له ايضا )
علم نبود غير علم عاشقى * مابقى تلبيس ابليس شقى

بيدل

بر هستى ما دهر به نيرنگ چميدن * چون شمع كفاف است سرانگشت مكيدن

بايزيد بسطامى

خواهى كه رسى به كام ، بردار دو گام * يك گام ز دنيا و دگر گام ز كام نيكو مثلى شنو ز پير بسطام * از دانه طمع ببر كه رستى از دام !

بهاء

( گويند از بلاد مراغه بوده )
هاى تا سر رشتهء خرد گم نكنى * خود را ز براى نيك و بد گم نكنى رهرو تويى و راه تويى ، منزل تو * هشدار كه راه و ؟ ؟ چاه خود گم نكنى !
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 602 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو