بدخشى
زير و زبر اگر شود عالم * اى بدخشى چه غم كه در گذر است
كان جهان همچو شيشهء ساعت * ساعتى زير و ساعتى زبر است
بهاء ، شيخ بهاء الدين عاملى ، رضوان الله عليه
نان و حلوا چيست اين تدريس تو ؟ * كان بود سرمايهء تلبيس تو
بهر اظهار فضيلت معركه * ساختى افتادى اندر تهلكه
تا كه عامى چند سازى رام خود * با صد افسون آورى در دام خود
چند بگشايى بر آنان چشم لاف * چند پيمايى گزاف اندر گزاف ؟
نه فروعت هست ، نه باشد اصول * شرم بادت از خدا و از رسول !
اندرين دنيا چه باشد ؟ غول تو * اين ريايى درس نامعقول تو
درس اگر قربت نباشد زو غرض * ليس تدريسا له بئس المرض
اسب دولت بر فراز عرش تاخت * آنكه خود را زين مرض آزاد ساخت
( و له ايضا )
علم نبود غير علم عاشقى * مابقى تلبيس ابليس شقى
بيدل
بر هستى ما دهر به نيرنگ چميدن * چون شمع كفاف است سرانگشت مكيدن
بايزيد بسطامى
خواهى كه رسى به كام ، بردار دو گام * يك گام ز دنيا و دگر گام ز كام
نيكو مثلى شنو ز پير بسطام * از دانه طمع ببر كه رستى از دام !
بهاء
( گويند از بلاد مراغه بوده )
هاى تا سر رشتهء خرد گم نكنى * خود را ز براى نيك و بد گم نكنى
رهرو تويى و راه تويى ، منزل تو * هشدار كه راه و ؟ ؟ چاه خود گم نكنى !