تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥

حرف الحاء

سيد حسن ، از علماى غزنين بوده

تا چند ز جان مستمند انديشى * تا كى ز جهان پر گزند انديشى ؟ آنچ از تو ستد همين عوض كالبد است * يك مزبله‌گو مباش ! چند انديشى ؟

حافظ شيرازى

اسمش محمد ، لقبش شمس الدين ، از اهل شيراز و كمال او مشهور آفاق ، در شرق و غرب عالم مقامات عاليهء او مشتهر ، حكمرانان زمانش از انفاس او مدد جستندى و بعد از او پادشاه و گدا به تفأل كتاب او اعتقاد تمام دارند . « لسان الغيب » اش خوانند . مرقدش زيارتگاه خاص و عام ، اشعارش مطبوع طبع انام ، لكن افسوس كه مقبرهء چنين شخص عالىمقام را بعضى از حسودان خود غرض به انهدام كوشيدند و مىكوشند ، و اين بدنامى را در كتب تواريخ اغيار به يادگار گذاشتند ، اهل فرنگ طعنه به ملت و دولت اسلام مىزند . و در حق آن عارف ربانى بهتان‌ها گفته و از راه ريا و تزوير نسبت‌ها دهند ؛ در جواب اين خود غرضان خواجه اشعار مناسب سروده كه برخى نوشته آيد : ( من كلامه )
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت ! من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش * هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت !
( من كلامه )
همه كس طالب يارند ، چه هوشيار چه مست * همه جا خانهء عشق است ، چه مسجد چه كنشت سر تسليم من و خاك در ميكده‌ها * مدعى گر نكند فهم سخن ، گو سر و خشت نااميدم مكن از سابقهء روز ازل * تو چه دانى كه پس پرده كه خوب است ، كه زشت ؟