تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠

اوحدى كرمانى

ياد دارى كه وقت آمدنت * همه خندان بدند و تو گريان ؟ همچنان زى كه وقت رفتن تو * همه گريان شوند و تو خندان

آصفى

اى خواجه ! مقام نيك و بد معلوم است * فانىست جهان ، ملك ابد معلوم است بيچاره ! تو را غرور همه روز * از بىخردى است يا خرد معلوم است
( و له ايضا )
ديدم كه مرا نيست به مستى هستى * كردم همه صرف مىپرستى هستى من نيستم آن‌چه بودم اول اى شيخ * گويا تو همان‌طور كه هستى هستى
( و له ايضا )
آن‌ها كه نواى ارغنون مىآرند * بر سبزه شراب لاله‌گون مىآرند يك يك به نظاره سال ديگر بينى * چون سبزه سر از خاك برون مىآرند
( و له ايضا )
پيمانه چون من دمى به ميخانه گريست * گفت از پى آن مرا كه اين گريه ز چيست امروز دل من است پيمانهء تو * تا خاك تو فردا گل پيمانهء كيست

حرف الباء

بابا افضل كاشانى

بازآ ، بازآ هر آن‌چه هستى بازآ * گر كافر و رند و بت‌پرستى بازآ اين درگه ما درگه نوميدى نيست * صد بار اگر توبه شكستى بازآ !
( و له ايضا )
اى جملهء خلق را ز بالا وز پست * آورده ز فضل خويش از نيست به هست
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 600 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو