سوى سگان گرايد اگر بهر قوت را * شيرى كه گور [ و ] غرم نيابد به مرغزار
( و له ايضا )
گر صادقى تو عشوهء اين قرصخور مخور * ور مرد رهروى دم از اين زن دگر مزن
دلخواه خود مخواه به جز ذكر ذو الجلال * دلجوى خود مجوى به جز ياد ذو المنن !
اوحد سبزوارى ، تخلص به اسم خود
وصل زن هر چند باشد پيش مرد كامجوى * روح راحت را كفيل و عيش عشرت را ضمان
ليك او با شمع صحبت در نمىگيرد از آنك * من سخن از آسمان [ مى ] گويم او از ريسمان
اميدى ، اسمش ارجاسب ، از اهل رى
دريغا كه در صحن اين كهنه باغ * چه آواز قمرى چه آواى زاغ
چو شد ياوهء ياوهگويان بلند * اميدى لب از نكتهسنجى ببند !
خروس سحر چون برآرد خروش * چرا بلبل مست گردد خموش ؟
آذر ، اسمش على خان ، از اهل اصفهان
خط لوح جبينم خود نوشتى * گل من ، خوب يا بد ، تو سرشتى
گرم خط خطا بينى ز نامه * خطش دركش به دست توست خامه
ز من جرمى كه سر زد اى خداوند * محمد شد غمين ، ابليس خرسند
چو عدلم از عذاب آيد به فرياد * دگر ره آن شود غمگين و اين شاد
روا دارى آيا اى ايزاد پاك * شود دشمن شكفته ، دوست غمناك ؟
( و له ايضا )
محمد كآفريد ايزد تمامش * ز نام خود برون آورد نامش
احد نام خود احمد نام او كرد * به او از وحدت گفتوگو كرد
( و له ايضا )
خداوندا درى از خويش بگشا * رهى كان بايدم پيمود بنما !