در اين حين ، آثار محجوبيت در رخسار محبوبه مشاهده و نمايان گشت و دفعتا صورتش گلنارى گرديد .
ابراهيم بيگ گفت : « چه عود و چه شعر و چه وقت ؟ »
گفتم : « بلى ! اين خانم در حال ناخوشى شما ، خود را به ديوانگى زده بود . ما خواستيم با حكمت موزيك تو را طبابت نماييم . خبر ندارى چها كرد ؟ پول به عرب دعانويس و جواهرات به حكيم و غيره مىداد . »
آنچه محبوبه كرده بود همه را حكايت كردم ، ابراهيم بيگ دست به گردن محبوبه كرده او را تنگ در بغل كشيده گفت : « جوهر جانم ! پس چرا اين حكايت را به من نقل نكردهاى ؟ »
محبوبه گفت :
« گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم * چه بگويم كه غم از دل برود چون تو درآيى ؟ »
هر دو همديگر را چون جسم و جان در بغل كشيده به هم آميخته ، لب بر لب يكديگر نهاده ، مانند دو كبوتر .
در اين بين ، ديدم حاجى مسعود در را مىزند و مىگويد : « يوسف عمو ! چراغ را چرا خاموش نكردهاى ؟ »
چشم باز كردم گفتم : « واى بدبخت ! چه هنگام بيدار كردنى بود ؟ » باز چشم را بر هم گذاشتم كه شايد خوابم برده باز ببينم آنچه را مىديدم . هيهات هيهات كه ديگر ميسرم نگشت .
خوش آن شبها كه صبحش از كرامت * زند دم تا دم روز قيامت
خوشا خوابى كه در وى بخت بيدار * نمايد با هزاران جلوه ديدار
بعد از بيدارى ، گريهاى سختتر از اولم دست داد . خواستم صبح خواب خود را به حاجيه خانم بگويم ، انديشه كردم كه ريش تازه در دلش خراشيدن و نمك پاشيدن است ؛ چه ، اين سخنان مصيبتش را تازه مىكند و سبب ازدياد محنت و غم و المش مىگردد . وضو گرفته دوگانهء معبود يگانه ادا كردم . بعد از طلوع آفتاب به سمت قبرستان رهسپار شده ، خون دل از ديده به خاك قبر جارى كرده زمين را گل نمودم . بعد از جزع بسيار ، به خانهء ميرزا عباس رفتم كه خواب خود را حكايت كنم . ديدم