من از محبت و عشق اين دو فرزند محترم كامياب و برخوردار .
با ابراهيم بيگ گفتم : « نور ديده ! راست بگو ببينم كه محبت تو به محبوبه بيشتر است ، يا محبت آن به تو زيادتر ؟ »
گفت : « از محبوبه پرس ! »
گفتم : « محبوبه جان ! به جان عمو ! راست بگو كدام بيشتر است ؟ »
گفت : « عمو جان ! من ميزان و قيراط و درجه ندارم كه ميزان كرده و بسنجم ، ولى اينقدر توانم گفت كه روح من در دم اوست و روح او در نفس من خواهش او خواهش من ، و تمناى من تمناى اوست ، گويا هر دو يك روحايم در دو قالب ، يك عنصريم در دو جسم . « پسندم آنچه جانان مىپسندد » اگر يك بوسه خواهم دو مىدهد . »
دست در گردن ابراهيم بيگ درآورده دو ماچ شيرين آبدار با شهد آميختهاى گرفته گفت : « جوهر جان و روح و روانم ! چنين نيست ؟ » بسيار ما را مسرور و خندان نمود ، صحبت ما به خوشطبعى و مزاح گذشت . بعد اين فرد را خواند :
« با هم به مراد دل توانيم نشست * وقتى كه تكلف از ميان برخيزد . »
به محبوبه گفتم : « جان عمو ! هنوز هم شعرگويى رفع نشده ؟ »
گفت : « حمد خدا را نه از ناسازى بخت انزجار دارم ، نه از رقيب آزار ، نه ناخوش از روزگار ، نه ستم از يار . الحمد لله بخت سازگار ، رقيب مفقود ، روزگار به كام ، يار وفادار رام ، ديگر چرا شعر نخوانم ؟ يك « بيگ » دارم كه در نظرم از دنيا و مافيها بهتر و قشنگتر و شوخ و شنگتر است . آن ماه من ، شاه من ، تاج من ، عشرت من ، عزت من ، شوكت من ، بهجت من ، خسرو من ، شيرين من ، شكر من ، ليلى من ، وامق عذراى من ، گل من ، بلبل من ، سنبل من است ! اينها كه گفتم هيچ يك را تشبيه بر آن نتوان نمود ، من باب تشبيه كامل بر ناقص است ، و الا مقام بيگ بالاتر از اينهاست كه شبهه ندارد .
گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهى * دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را ! »
گفت : « چنان نيست تاب و توانم ، روح و روانم ، آرام جانم ؟ » . دست ابراهيم بيگ را گرفته بر لب گذاشته ببوسيد و ببوييد .
گفتم : « ياد دارى كه شكايت از وصل كرده ، عود نواختى و اين اشعار را مىخواندى
نه طاقت وصلت مرا نه صبر از هجران تو * هجرت بلا ، وصلت بلا ، اى من بلاگردان تو ! » ؟