بىحجاب در نزد ايشان نشاند . ابراهيم بيگ فكر مرا دريافت گفت : « عمو جان ! تو در اين انديشهاى كه محبوبه چرا در نزد بيگانه بىحجاب نشست و مستور نگشت ؟ »
گفتم : « چنين است . »
گفت : « عمو جان ! اگر نظر ايشان خائن بودى بر اين مكان ره نيافتندى . مگر نشنفتى كه گفتند : « ما زياده بر صد نفر بوديم جز ما سه كس ديگران را راه ندادند . » ؟ پس معلوم است كه اينها اهل حق بودند ، از غل و غش معرى . از اين گذشته ، مقام محبوبه از آن بالاتر است كه نظر خائن و نامحرم درك كند شعشعهء شمس جمال او را . تو عمو و به جاى پدر او هستى و در دست تو بزرگ شده ، جاى فرزند و اولاد توست . مگر شعر شيخ سعدى را خاطر ندارى ؟ كه گفته و اشاره به اين است :
پرده بردار كه بيگانه خود آن روى نبيند * تو بزرگى و در آيينهء كوچك ننمايى »
گفتم : « قربان هر روز با تخت روان سياحت مىفرماييد ؟ »
گفت : « بعض اوقات . امروز رفتم به مقام شخص محترمى كه منتظر ورود او بوديم .
مقامش را فوق العاده زيب و زينت مىدهند ، همه حاضر به استقبال بودند ، و الا هر روز نمىرويم . »
من به چشم حقيقت بر اين عاشق و معشوقه مىنگريستم و عجب سيرى داشتم ! محبوبه كه واقعا محبوبهء جهان و زليخاى دوران و صاحب عشوه و ناز بود ، در حسن و ملاحت بىنظير و در حيا و حجاب بىبديل بود . هرگاه كسى با او سخن گفتى و به جمالش نظر كردى ، دفعتا كثرت گلنارى از پس سفيدى كسب نمودى ، اكنون ملاحت مخصوص ماوراى ملاحت سابق و دلربايى فوق العادهاى حاصل نموده كه از اداى آن مجسمهء ملاحت و زيبايى عاجزم . با وجود اين ، اكنون چنان سربست و سرمست بادهء عشق و محبت ابراهيم بيگ گشته كه در نظرش آشنا و بيگانه كالعدم است ؛ چشمش دائما در دهان ابراهيم بيگ ، گوش و هوشش در تكلم اوست ، دمى از او غافل نيست ، گوئيا روح اين در نفس اوست . از شدت اشتياق ديدارش مژگان بر هم نمىزند . و كذا ابراهيم بيگ ، بىاراده او صحبت نمىكند . يكى كلام را تمام نكرده ديگرى تصديق آن مقال كند ، گويا دو باداماند در پوست -
« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
- از آب و گل چنان محبوب چگل آفريده ، صنع صانع بىچون را از رخسارهء اين دختر بلند اختر بايد تمجيد و تقديس نمود . از آن روز كه عشقآفرين عشق آفريده ، چشم زمانه مانند عشق اين دو عاشق حقيقى و محبت تحقيقى نديده . بىملاحظه و رودرواستى دست اين در گردن او ، دست او در كمر اين ، مانند شير و شكر به هم آميخته . و