نمود . در ميان مردم به جهت وفات او سخنان اراجيف بسيار شايع است ، بعضى برآناند كه او را زهر دادند ، برخى را اعتقاد است كه از كثرت واهمه زهرهاش تركيد . هر كسى نوعى مىگويد ، ليكن از قراين سخن آخرى بايد باشد - العلم عند الله . ميرزا على خان صدر اعظم اسبق از ايران نفى ، با عيال به جانب فرنگستان رهسپار گشت . امسال ميرزا على اصغر خان صدر اعظم معزول شد . گويا خيال مكه دارد . از طريق فرنگستان خواهد رفت . يكى از نوكرهايش به من گفت كه مكه ملاقات خواهيم كرد . »
ابراهيم بيگ پرسيد : « اكنون صدر اعظم كيست ؟ »
گفت : « معلوم نيست ، على الحساب شاهزاده عبد المجيد ميرزا به امورات مىرسد . »
ابراهيم بيگ گفت : « نمىشناسم . »
گفت : « از ترس شما لقب نمىتوانم بگويم كه بشناسيد . در آنجا عين الدوله مىگويند .
حاكم طهران بود . »
پرسيد : « چگونه رفتار مىكند ؟ »
گفت : « هنوز ابتداى كار است ، چيزى معلوم نمىشود ، ولى در اين اول كار بهبودى و قدرى اصلاح كارها حاصل است . مىگويند مرد باكفايت و كاردان ، ولى مستبد است و مقتدر . خوب خواهد شد . شيرازهء كارها [ نه ] چنان گسيخته و ريخته و پاشيده شده كه بدين زودى جمع و اصلاح شود . اگر به رأيى صايب هر كس اصلاح گيرد بسيار عمل بزرگ و كار سترگ كرده . فقط كارى كه شده روزنامهء حبل المتين را از توقيف بيرون آورده ، اين عمل وى اسباب حسنظن از عامه دربارهء وى شده است . اما عقيدهء بسيارى از دانايان اين است كه هر كس باشد اگر قانون مساوات نباشد و وظيفهء هر كسى معلوم نگردد - به عبارت ساده مشروطيت و مسئوليت در ميان نباشد - همه روز كارها بدتر خواهد گرديد .
وآنگهى اين شاهزاده را نه علم مملكتدارى [ است ] و نه تجربت در كارها ؛ لابد مملكت هرج و مرج و كارها بدتر خواهد شد - و الله اعلم به انجام الامور . چيزى كه هست پادشاه ما زياد مهربان و رعيتپرور و عدالتگستر است . خاطر مباركش شب و روز در اصلاح مملكت و آسايش رعيت و آسودگى ملت مىباشد . اميد قوى است از نيت اين پادشاه عدالتدوست و تمهيد اين وزير ارسطوتدبير كه در مملكت قانون و نظام صحيح تأسيس شود . خرابىهاى كهن از نو آبادى گيرد . خداوند مقلب القلوب قادر است ، تا ببينيم به منصهء ظهور چه آيد . »
بعد ، حجاج اذن خواسته و ابراهيم بيگ مشايعتشان نموده برگشت .
من به فكر اندر شدم كه ابراهيم بيگ محبوبه را از اينها چرا مستور نداشت و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 588
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٨٨