يكى گفت : « احرام طواف بسته عزيمت بيت الله الحرام در خاطر سرشته تا گذار ما به اينجا گشته . »
پرسيد : « از همسفر و رفقا كياناند ؟ »
گفت : « زياده بر صد نفر بوديم . غير از ما سه نفر ، باقى را اذن دخول ندادند و از در برگردانيدند كه از راه مغيلان بروند . »
گفت : « اسم شريف شما چه ؟ كجايى هستيد و از كدام سرزمين ايرانايد ؟ »
گفت : « بنده خراسانى و اين حاجى از اهل آذربايگان مراغه ، آن هم اهل طهران همشيرهزادهء مسيح الملك است . »
ابراهيم بيگ گفت : « حاجى حاجى توبه كن ، بگو توبه ، استغفر الله توبه ، زود بگو توبه ! »
بيچاره حاجى ده دفعه بيشتر گفت : « استغفر الله توبه ، استغفر الله ! »
ابراهيم بار ديگر باب صحبت نگشاد .
حاجى خراسانى مىگفت : « آقاى بزرگوار ! من چه گفتم كه در او كلمهء رده و كفر بود كه سركار فرموده مرا توبه داديد ؟ »
ابراهيم بيگ گفت : « كلمهء كفر و رده بر زبان نياوردى ، ولى دروغ گفتى . در مكان مقدس دروغ سزاوار نيست . فى الفور بيرون مىكنند . »
حاجى گفت : « من چيزى نگفتم كه تا راست و دروغ آن معلوم شود . »
ابراهيم بيگ گفت : « دروغ واضح گفتى ، زيرا كه گفتى همشيرهزادهء مسيح الملك . مگر حضرت مسيح همشيره داشت كه زادهاش باشد ؟ وانگهى از زمان مسيح هزار و نهصد سال گذشته ، چگونه همشيرهزادهء آن اكنون باقى است ؟ »
حاجى گفت : « آقا جان ! من مسيح را نگفتم . خالوى اين شخص طبيب است ، از طرف دولت به او لقب دادهاند . »
ابراهيم بيگ گفت : « دروغ محض است ، بتوان گفت همشيرهزاده فلان طبيب حاذق . » بالجمله بيگ گفت : « خوب ، در طهران چه خبر تازه هست ؟ »
حاجى خراسانى گفت : « خبر تازهء طهران را از همشيرهزادهء نوروز خان حكيم بپرسيد .
من خبر ندارم . »
همشيرهزادهء حكيم نوروز خان گفت : « الحمد لله سلامتى است . »
ابراهيم بيگ پرسيد : « كار و بار دربار چهطور است ؟ »
گفت : « قدرى شلوغ است . ميرزا محمود خان حكيم دربار را از مأموريت عزل و به عنوان حكومت به رشت نفى كردند ، پارسال بعد از سه ماه ورود به آنجا غفلتا وفات
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 587
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٨٧