يا من ناصبور را پيش خود از وفا طلب * يا تو كه پاكدامنى صبر من از خدا طلب ! »
گفت : « عمو جان ! « الامورات مرهونة باوقاتها » . البته شما هم خواهيد آمد . لكن شما را چند وظيفه در پيش است ، بايد انجام دهيد ! »
گفتم : « قربان ! آن وظايف چيست ؟ بفرما تا عمل نماييم . »
گفت : « اول بايد سكينه را به شوهر دهيد كه نسل ما منقطع نشود ؛ دوم از ارثيهء پدرم آنچه مانده سكينه هرچه خواهش نمايد مضايقه نكنيد ، و لو اينكه جملگى را بخواهد ، و اگر راضى به قسمت خود شود كه ثلث مال است ، ارثيهء من كه دو ثلث است به بانك معتبرى دهيد در آنجا بماند ، تا زمانى كه در ايران قانون و بلديه تأسيس شود . آن وقت اول يك باب مريضخانهاى كه داراى شصت رختخواب باشد جهت بيماران غريب وطنم درست نماييد و مصارف ساليانهء آنجا را حساب نموده به قدر كفايت مستملكات گرفته وقف كنيد كه منافع آن مصارف مريضخانه را به خوبى اداره نمايد و يك باب مكتب هم تعمير كنيد براى ايتام ملت كه گنجايش صد و پنجاه طفل داشته باشد ؛ مجانا لباس و خوراك آنها را و حتى معلمين و آسايش متعلمين را به فراخور حال حساب كرده مهيا نماييد ! ملك ديگر هم به جهت مصارف و مخارج ايشان بگيريد كه منافع آن به رفاهت كفايت كند ، او را هم وقف نماييد ! سيّم ، كتاب سياحتنامهء مرا از اول تا به آخر طبع نماييد ! از من اولادى نمانده كه نام من ذكر شود ؛ آن كتاب قايم مقام اولاد من خواهد شد كه نام مرا اهالى وطنم فراموش نكنند .
چه بهتر مرد را از يادگارى * كه بعد از وى بماند روزگارى
اگرچه در اوايل اين مقولات را از مزخرفات مىشمرند و اسم مرا به بدى ياد مىكنند ، لكن بعد زمانى كه مملكت را آسايش روى آورد و مردم از ظلمت جهل و طغيان استبداد برهند ، آن وقت سبب نيكنامى من گردد و هر كس مطالعه كند با ذكر خيرم ياد نمايد . »
گفتم : « قربان ! اين بساتين و عمارات تماما به شما تعلق دارد ؟ »
گفت : « آرى ، همه از ماست . »
گفتم : « آيا در اينجا آشنا و همصحبت داريد يا نه ؟ با كسى رفت و آمد مىكنيد يا تنها به سر مىبريد ؟ »
گفت : « هستند . »
پرسيدم : « كياناند ، من ايشان را مىشناسم يا نه ؟ »
گفت : « نمىدانم ، ليكن آنها مرا شناخته بودند . در بالاى مقام ما ، مقام ميرزا تقى خان امير نظام است . وقتى كه ما آمديم به ديدن ما آمد ، ولى من نشناختم ، خود معرفى كرد .