ايشان را به رشتهء نظم و نثر كشيدندى تا عشق وامق و عذرا و ليلى و مجنون و خسرو و شيرين را فراموش كردندى و دست از گريبان محمود و اياز برداشتندى ؛ در مقام صدق و صفا و مهر و وفا انصاف دادندى كه عاشقان وطن كه حريق بوتهء محن گشته ، سمندروار در نار حب وطن منزل و مأوى گزيده و طمع از لذايذ جهان بريده به جز عشق ترقى وطن چشمش چيزى نديده ، تمام خوشبختى و نيكى دنيا را براى ابناى وطن پسنديده ، چنين عاشق و معشوق را چهسان با حب نفسانى و عشق حيوانى و محبت شهوانى - كه از چشمهء جهل و نادانى بروز و ظهور مىكند - قياس توان كرد ؟ عاشق وطن و معشوقهاش چندان كه پيرتر گردند ، آتش عشق عاشق و جلوهء رعناى معشوق شعلهورتر و مزيدتر گردد . برعكس آن ، عشق بر گل رخان و سرو قدان ، همينكه گلگونهء رخسار معشوق رنگ زعفرانى گرفت و قد موزون محبوب رو به خمى آورد و عاشق از معشوق بيزار شد و كذا ، عاشق كه در زمان اندك قواى حيوانيش رو به سستى گذاشت از معشوقه متنفر گردد . البته در هر صورت ، باقى بر فانى ترجيح دارد و مداحين را شايسته است مدح باقى را به رشتهء نظم كشند كه تا جهان باقى باشد سخن او هم به حق باقى ماند نه اينكه پروانه از عشق خود را به آتش زند . بيچاره پروانه حيوان لايدرك است ، چه مىداند عشق چيست ! آرى ، اما رقابت بلبل با خار مناسبت نيكو دارد به بلبلان حب وطن كه زحمت ايشان از دشمنان و اشرار وطن بيشتر از خار گل است ، نسبت به بلبل .
بارى ، عشقورزى جز به وطن ، نفسپرورى و شهوتپرستى و بروز صفات حيوانيت است ؛ مدح آنان در حقيقت ذم است ، زيرا كه سبب رسوايى در شهوترانى ايشان را آشكار كردن است و لا غير .
الحاصل ، ايشان رفتند بالا ، من دامن پير را گرفته گفتم : « الامان ، الوفاء من الايمان ، به رضاى خدا تغافل منما و مشكلم گشا ! كه ديگر طاقت صبر ندارم . »
پير گفت : « نام و شهر خود را بيان كن ! »
گفتم : « نامم يوسف ، پدرم عبد الله ، مسقط رأسم ايران ، توطنم مصر ، در اينجا غريب و بىكس هستم . »
پير بالا رفت ، من با كمال اشتياق منتظر مراجعت او . بعد از لمحهاى ، محبوب و محبوبه هر دو سر از دريچهء غرفه بيرون آورده به همديگر نشانم مىدادند و مىگفتند :
« همان است ! » با دست و دستمال اشارتم مىكردند كه « بيا بالا ! » در اين بين ، پير با تعجيل در رسيد . از اول پله با دست اشارتم مىكرد و مىگفت « بيا . » - رفتم - پير گفت : « طالعت ياورى كرده و اقبالت رهبرى . بخت بلندت به كام است ، توسن
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 581
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٨١