انداخته هر دو را در بغل كشيده بوسيدم و بوييدم . گفتم : « به فداى شما جان اين پير منحنى ! اين چه عالم و جاى عشرت و باصفاست ؟ »
ابراهيم گفت : « عمو جان ! از رحمت و قدرت خداوند ذو الجلال و قادر متعال چه جاى تعجب است ؟ كه اگر به بندهء ضعيف خود صد هزار چنين جاى و مرتبه بخشايد ، به كبريايى و عظمت او چه نقصان وارد آيد ؟ »
محبوبه با دستمال سندس معطر اشك چشمم را پاك مىكرد و با لب خندان مرا تسلى مىداد .
ابراهيم گفت : « عمو جان ! ممنون شدم از مهربانى و محبت شما كه ما را فراموش نكردهايد ، اما نمىدانم چرا رنگ و رخسارت چنان دردآلود گشته ، مگر آهنگرى پيشه گرفتهاى ؟ »
گفتم : « قربان ! قصه و حكايات من دور و دراز است ، ولى شكر خدايى را كه فرج بعد از شدت به اين پير ناتوان عطا فرمود .
المنة لله كه نمرديم و بديديم * ديدار عزيزان و به مطلب برسيديم
كنون وصال تو مىآورد به من جان را * اگر فراق تو وقتى مرا ز پاى آورد »
كيفيت « شيخ قدر اعمى » و بردن مرا به جهنم و مشاهدات خود را از اول تا آخر آنچه در جهنم ديده و شنيده بودم بالتمام به رشتهء بيان كشيدم .
گفت : « خوب بگو ببينم والدهء بيچارهام در چه حال است و چگونه گذران مىكند ؟ »
گفتم : « چه پرسى ز حال بد از بدتر ما ؟ * ز خاك تو دوريم ، خاكت سر ما !
« كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زارىست . » هر صبح والدهات با سكينه راه قبرستان سپرند ، تا شام به گريه و زارى به سر برند . عصر نوبهء اين پير حزين و وقت اين هجران كشيدهء غمگين مىرسد . بر سر تربتتان رفته اشك حسرت از ميزاب ديده ريخته و خاك پاك آن تربت تابناكتان را بر سر خود بيخته ، خسته و خراب با دل كباب و چشم پر آب برخاسته ديوانهوار به خانه آمده ، سر غم بر زانوى هم و غم نهاده ؛ نه انيسى كه غم دلش گويم نه مونسى كه از ويش تسلى جويم ، شبهاى دراز با غصه و مصيبت همراز به سر برم و مادر پيرت ، مانند زليخا از فراق يوسف مصرى ، از گريه نابينا شده و از حيات جز آه سرد و دل پردرد برايش چيزى نمانده . و اكنون كه شما با اين حشمت و عظمت در جوار رحمت آرميده ، با دلى شادان و لبى خندان هستيد ، سبب چيست كه ما را به نزد خود دعوت نمىنماييد كه هم از ديدار شما تسلى يابيم و هم به خشنودى و عيش شما شركت كنيم ؟