آرزويت رام . ايشان تو را مىشناسند و اشتياق آنها زيادتر از تو . »
من بالا رفته ديدم . هر دو دست در گردنم انداخته ، مرا بغل گرفتند . من از كردار آنها متحير گشتم ؛ خيال كردم مانند بزرگان خوشطبع كه مزاح را دوست دارند مرا تمسخر مىكنند كه اسباب سخريهء خود سازند . بسى از بزرگان و بزرگزادگان ما هستند كه اگر مرد پير و غريب و فقير بينند اينگونه استهزاء مىكنند . من از اين عمل كه حمل بر استهزاء خود مىنمودم ، منفعل گشته خود را پس كشيده ، گفتم :
« استغفر الله ! من از آنها نيستم كه به خيال شما مىرسد . مرا چه قابليت كه شايستهء اين لطف بىكران باشم ؟ »
گفتند : « مگر ما را نشناختى ؟ »
گفتم : « خير ! »
جوان با انگشت به سينهء خود اشارت كرده گفت : « يوسف عمو جان ، من ابراهيم ! »
دختر هم با شيوهء مرضيه و حالت ستوده - كه از معلمهء خود آموخته بود - پاى چپ را قدرى پس و پاى راست را اندكى پيش گذاشته و قدرى به جهت تعظيم و تكريم خم گشته و دست ميان دو نار پستان گذاشته گفت : « عمو جان ، كنيزك كمترينت محبوبه ! »
بعد از استماع اين سخنان صحيهاى زده « وا ولدا ! وا قرة عينا ! » گفته ، خود را به قدمهاى ايشان انداخته و اشك چون ابر نيسان از ديده جارى ساختم . ابراهيم بيگ دستم را گرفته بلند نموده گفت : « عمو جان ! در اينجا گريه ممنوع است . »
برخاسته گفتم :
« تويى برابر من يا خيال در نظرم ؟ * كه من به طالع خود هرگز اين گمان نبرم
قربانتان شوم ! گريهء من از حزن و اندوه نيست ، بلكه از فرح و شادى و سرور مىباشد .
با وجود اين ، او را هم موقوف مىكنم . »
مرا بردند بالا نشاندند ، هر دو روبهروى من نشسته . به فكر اندر شدم كه آيا اين خواب است يا بيدارى .
اينكه مىبينم به بيدارىست يا رب يا به خواب * خويشتن را در چنين نعمت پس از چندين عذاب ؟
با حسرت تمام چشم خود را ماليده نگاه كرده گفتم : « قربان شما گردم ! نمىدانم حقيقتا شما هستيد در برابر يا خيال است . »
ابراهيم بيگ گفت : « عمو جان ! ما هستيم . »
گفتم : « فداى شأن و جلال شما ! اين چه خوش سعادتى و چه نيكبختى است ! » دست