پير همينكه افسردگى خاطر و پريشانى حالم ديد كه يأس و نااميدى غالب گشته ، دستم گرفت و گفت : « بيا ! »
رفتم ، لكن دل با من نبود . قدرى در كنار حوض و انهار گردش كرده از چگونگى هر گل و گياه و نام اثمار دلخواه سؤال مىنمودم ، با كمال گشادهرويى و مهربانى جوابم مىداد ؛ ولى با همهء مهر و محبت كه پيرمرد در حق من مىنمود باز ظن شيطانى او - كه اول در دلم جاى گزيده بود - بيرون نمىرفت . مىترسيدم كه مرا امر به خوردن ميوهاى نمايد . مصمم بودم كه خواهش او را رد نمايم و عذر خواهم .
در اين اثنا ، پير گفت : « اگر اين ميوههاى الوان را ميل داشتى برايت مانعى نيست ، بچين و بخور ! »
گفتم : « اى دليل راه گمشدگان ، مرا نه آرزوى خوردن است و نه ميل آشاميدن ، نه فكر نفسپرورى و تن آساييدن . الطاف و مراحمى كه در حق بنده مبذول خواهيد داشت به زيارت كعبهء مقصود يعنى به خاكسپارى آن دلبران مشهودم برسانيد كه « الانتظار اشد من الموت . »
پيرم گفت : « غم مخور ! در اين مرام كامياب خواهى شد و سريعا حاجت روا خواهى گشت - « الصبر مفتاح الفرج . »
آهسته آهسته از آنجايى كه آمده بوديم بازگشته ، ناگاه تخت را ديدم كه نزول مىنمود . باز صداى حاضر باش مسموع شد . به طريق اولى كه تمامى ملك منظران و گلرخان چون بنات النعش پريشان گشته بودند هالهوار گرد آمدند ، در يمين و يسار پلهء كشيك صف بستند ، با تمكين و وقار دست بر روى دست ايستادند . از آنجا كه عروج كرده بودند در همانجا نزول اجلال فرمودند .
در آن موقع كه تخت افتاد بر خاك * ز رفعت كرد خاكش بر سر افلاك
از اعاظم خدام دو نفر پردهء تخت را بلند كردند ، ماه و خورشيد از مشرق تخت سر برآورده و طالع گشتند ، در حالتى كه حبيب بغل محبوبهء خود را گرفته با كمال نزاكت و وقار به درآورد .
دو ذات نور يكتا شد به هم ضم * دو روح معنوى گشتند توأم
با يك عشوه و ناز و جلوهء بىانباز بيرون آمده از پله به فراز رفتن آغاز نمودند ، به نوعى كه قلم چون من بىبضاعت از اشاعت حالت آن درّ يكتا و آن محبوب و محبوبهء بىهمتا قاصر و عاجز است . كاشكى ادباى نامدار و شعراى نامبردار ايران - حرسه الله عن الحدثان - حاضر و ناظر بودندى و جلوهء آن عاشق و معشوق را بديدندى و حالت