گشت ؛ اينجا محل عيش و صفا و مقام امن و بقاست . »
ملاحظه كردم كه اگر صغرى و كبرى براى نور و ظلمت و شب و روز ترتيب دهم ، ثبوت جهل و نادانى خود كرده باشم ، بهتر آنكه دم دركشم و ساكت باشم ، به علت اينكه آفتاب و ماهتاب ، گرم و سرد ، ابر و غبار ، بعد از دخول در اين حصار نديدم - « تعرف الاشياء باضدادها » - من كه ضد نور را در اينجا نمىبينم كه بر وى ثابت كنم . به خود گفتم كه اين مقام چنان معرى از اضداد است ، با اين همه روشنايى سايه نديدهام .
باز پرسيدم : « اى پير طريقت مرا از حيرت جهالت خلاص فرما ! آن تخت را كه ايشان سوار شدند ، نه حيوان او را برداشت و نه انسان و نه اسباب و آلت بالونى داشت كه او را بالا كشد ؛ پس در اين صورت ، حامل تخت كه و چه بود كه از اين انديشه متحيرم و سبب عروج او را ندانسته و نفهميدم . »
پير گفت : « قدرت ، و لا غير ! »
متفكر سكوت نمودم . پير روشن ضمير سكوت و تعجب مرا ديده پرسيد :
« خلاق زمين و آسمان و افلاك گردان كه بدان سرعت و تيزى سير مىكنند ؛ آنها را كه خلق كرده و كه سير مىدهد ؟ »
گفتم : « الله عظيم الشأن جل جلاله و عم نواله . »
گفت : « پس در اين صورت قدرت او - تعالى شأنه - بيشتر از آن است [ كه ] تختى كه دو نفر عبد مطيع او بنشينند ، به اراده و مشيت او - جلت قدرته - بدون حامل و آلت جاذبه حركت و سير نمايد . در اين مقام ابدا تعجب را راه نيست -
« إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ . »
بارى ، به انديشه فرو رفتم كه شايد اينها مراجعت ننمايند و اين فرح و شاديم به كلى سلب شود . آهسته آهسته مترنم بدين اشعار گشتم :
« غمش در دل نشست و رخت بگشاد * به تعظيمش ز جان برخاست فرياد
به ناخون غمش جانم خراشيد * به دست خود بر آن الماس پاشيد
شكيب و صبر و آرام و قرارم * به باد نيستى شد هر چهارم
نه جانم تاب را اسباب مىديد * نه چشمم خواب را در خواب مىديد
شدى تشويش جان محنتانديش * ز هر ساعت ز ساعات دگر بيش
شد آثار غم از چهرم نمايان * ز سيما ظاهرم درد دل و جان
تن زار و نزار و رنگ كاهم * دهد از درد پنهانى گواهم . »