حقيقت هرچه وصف كنم ياراى وصف نداشته ، ذم كردهام .
گر صد هزار قرن شود وصف بىشكم * از صد هزار گفته نيايد از آن يكم
نمىدانم حيرت و شگفتى خود را بيان كنم و يا از چگونگى حالات و كردار و عجائبات ايشان ؟
چو ديدى گيسويش را حلقه در پشت * گزيدى عقل كل از حسرت ، انگشت
ز جعدش حلقهها افتاده بر دوش * همى كردى ملك را حلقه در گوش
بنفشه شيفته بر عارض گل * شده بر برگ نسرين جعد سنبل
فشانده مشك تر بر روى كافور * ز « و الليل » آيتى در سورهء نور
به غير از وى ميان مشك و عنبر * نكرده راست ، فرقى هيچ سرور
گفتم : « اى پير خضر طريقت ! از راه مهر و شفقت بيان فرما ببينم آنها كى عودت خواهند فرمود . از اشتياق ديدار ايشان صبر از دل و توان از تن رفته ، ديگر طاقت انتظارم نمانده ، الامان ، الامان ! الدخيل ، الدخيل !
شدم در دام سودايش گرفتار * دلم گرديد مهرش را خريدار
لواى اضطرابم قد برافراشت * به جانم آتش شوقش وطن ساخت
بگو ببينم كياناند اين گوهران گرانمايه ؟ »
در جوابم فرمود : « برگزيدهء خالق يكتا ، هر دو عاشق هم و محبان وطن محترم خود هستند . اين همه خدام و باغ و عمارت و شكوه مقام و مأواى ايشان است . صبر كن تا مراجعت نمايند و تو را به حضورشان برم . »
گفتم : « اى پير روشن ضمير ، وقت دير است ! شايد امشب برنگردند . مرا طاقت انتظار نمانده . »
پرسيد : « چه شب ؟ »
گفتم : « يعنى بعد از غروب آفتاب . »
گفت : « چه آفتاب ؟ »
گفتم : « آفتاب عالمتاب كه جهان را به نور خود منور مىكند . »
گفت : « از سخنان تو چيزى مفهومم نمىشود . »
گفتم : « بابا جان ! در لسان ما ظلمت را شب و روشنايى را روز مىنامند . »
پير گفت : « باز چيزى نفهميدم . ظلمت چه چيز است ؟ در اينجا ظلمت نيست ، همه نور است ، روشنايى ما را واسطهاى نيست . خداوند تعالى اين قطعه را از نور آفريده ، كسى كه به اينجا راه يافت از ظلمت رست و از انديشه و كدورت خلاص