اطاعت دوخته و لب از گفتار فروبسته ، مانند جسم بىروح ايستاده ، شعاع جمالشان زمين و زمان را احاطه كرده ، چون عبد ذليل - كه در حضور مولاى خود قيام نمايد - منتظر ايستادند . عجبتر اينكه از اين گروه باشكوه هيچ يك در لباس و صورت شبيه به ديگرى نبود . « مانى » از تصور نقش و نگارشات انگشت حيرت به دهان ، چنان صورت زيبا و قد رعنا از دست اقتدار هيچ صاحب قدرت نيايد ، جز صانع بىچون كه با دست قدرت و محض رحمت و رأفت بيافريده .
بارى ، بعد از لمحهاى تختى مانند تخت روانهاى ايران حاضر شد . در برابر پلهاى كشيك ، از بالاى تخت ، نازنين سرو قد گلعذارى با زلفهاى پريشان و از پشتسر و كتفين آويزان ، با جوانى خوشصورت و نيكو سيرت چون غلمان دست در گردن همديگر توأمان ، از پرتو جمال ايشان ماه و خورشيد محترق بودى . چهطور ايشان را به حور و غلمان تشبيه كنم كه حور و غلمان از ايشان نور اقتباس نمودى ، و اگر ملكشان گويم عالم ملكوت را ايشان ماه و خورشيد چهسان شدى ، كبك درى از ايشان رفتار آموختى ، آهوى ختايى نگاه از ايشان ياد گرفتى ، چتر طاوس نشانهاى بود از دامان رعناى آن نازنينان كه دو ذرع از پشت سر زينتبخش زمين بودى . خلاصه ، از تشبيهات مبرائى و از توصيفات مزكى ، هرچه گويم برتر و بهتر از آن بودند . قوهء مخيله از تصور عاجز و انديشه از تفكر قاصر ؛ با لب خندان و دل شادان ، كه سراپا عشوهء ناز بود در بر نازنين پيراهنى از ابريشم خالص از آستين تا مرفق نمايان ، بدنش مانند نقرهء خام ، خدام تخت پردهء تخت را - كه مزين به انواع جواهرات عديم المثال و درّ يتيم بود - بالا زده ، ماه بازوى خورشيد گرفته ، آن طناز با هزار عشوه و ناز داخل تخت شد ، سپس حبيب در طرف يسار محبوبهء خود نشسته ، دست به كمرش انداخته ، گويا ظريفانه رعايت نزاكت كرده محافظت او مىنمايد .
كشيده يكدگر را تنگ در بر * محبت در درون و شور در سر
تخت عروج نمود ، و اينها از پنجره تخت سر به در كرده با دستمال استبرق از صف بستگان مقام احترام ، رسم وداع و قاعدهء خداحافظى به جاى آوردند ؛ صفبستگان با كمال ادب و فروتنى جواب ايشان را با تعظيم و تكريم ادا نمودند . من واله و حيران و بر چنين اوضاع غير مترقبه بل متصوره نگران كه شوكت و جلال امثال اين در دار السلطنهء هيچ سلطان مقتدر قاهرهاى ديده و شنيده نشده . « لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ! » بار خدايا ! اين مخلوق را از چه جوهر نفيس سرشتهاى و يا از ذريت آدم ديگر آوردهاى كه در توصيف ايشان جز اقرار به عجز چاره نباشد ؟ به مضمون « المدح فى حقهم ذم » ، در