جز دست قدرت احديت را ياراى تعمير آن نبود .
فضايش چون سواد بيت معمور * پر از آيين و خالى از شر و شور
صبا ، فراش فرش منظر او * دم عيسى ، سپند مجمر او
به صحنش هر طرف ، چون دشت ايمن * شده قنديلها از نور روشن
مه و خورشيد ، نقش پيكر او * فلك ، چون چشم ، حلقه بر در او
چو كردى ابروى طاقش اشارت * مه نو تافتى رو از خجالت
اگر رضوان به آن منزل رسيدى * به فردوسش كجا دل آرميدى ؟
در آن محفل جوان با يار خوشبخت * نشسته همچو مه در هالهء تخت
ملاحت ، خانه زاد خط و خالش * طراوت ، دستپرورد جمالش
چون جعد كلكش مرغوله بستى * دل مشك ختن در خون نشستى
نگاهش هر طرف افسون دميدى * پى نظارهاش دلها رميدى
گفتم : « امان اى پير ! آن جوان رعنا و آن شهريار زيبا كه در تالار است ، اين كوشك مال اوست يا از غير او ؟ از اين واقعه بىتابام . براى رضاى حق جوابم ده ! تاب و توان از جسم و جانم به در رفت . »
پير گفت : « توقع لازم نيست . در اينجا مداهنه ممنوع است . اگر خط خواندن توانى بخوان ! » و انگشت سبابه به بالا اشارت كرد ، ديدم با خط مشمشع و نورانى نوشته « هذا مقام ابراهيم » . تكبير گفتم و بر زبان آوردم - كه « هذا مقام ابراهيم » را خوانده بودم ، اكنون به چشم مىبينم . بىاختيار گفتم : « اى پير منبع خير و احسان ! آيا مرا ممكن است دستبوسى صاحب اين مقام كنم يا نه ؟ »
گفت : « البته به آرزوى خود خواهى رسيد ، ولى حالا هنگام سياحت ايشان است ، درنگ نمىكنند ؛ در مراجعت ان شاء الله تمناى تو را به عمل آرم و تو را به او رسانم . »
پرسيدم : « شما كجايى هستيد ؟ به اهل ايران شباهت تام داريد ! و از چه زمان در اين مكان منزل و مأوى كردهايد ؟ »
گفت : « بندهء يزدان پاك ، هيچ جايى نيستم . چون صاحب اين مقام عالى به اين كسوت راغب و دلخوش است ، لذا مرا امر است كه به لباس در خدمت او جلوه نمايم . رياست حور و غلمان و تمام اين روضهء رضوان با من است . »
در اين بين ، ديدم صفير حاضرباش كشيدند . تمامى آن خورشيد منظران و پرى پيكران دويدند ، دم پلهء كشيك ، از يمين و يسار صف بستهء مقام احترام ايستادند و هر يك در جاى خود قرار [ گرفته ] ، با كمال ادب و وقار دست به سينهء گذاشته و چشم به زمين