را هم به در برد . در همان عالم رؤيا در خيال خود مخمر كردم كه هرچه گويد برعكس آن كنم ، زيرا كه عقلا گفتهاند :
اگر راهى نمايد راست چون تير * از آن برگرد و راه دست چپ گير !
اگر چنانچه وسوسه نمايد : « از اين ميوههاى گوناگون بچين بخور ! » حتما اجتناب خواهم نمود . چون به من رسيد پيش قدمى در سلام كرد ، عليك گفتم . فرمود : « همشهرى جان ! چرا به اينجا آمدى و از اين آمدن چه تمنا بر سر دارى ؟ »
گفتم : « اى عزيز ! تصادف با اقبالم بدين جا كشيده ، اگر خلافى سر زده و دخول در اين سرزمينم جايز نبوده ، را هم نشان دهيد تا بيرون شوم ، و معذرت از خطاى خود خواهم . »
تبسم نموده گفت : « اگر دخول تو ممنوع بودى دربانانت مانع آمدندى و نگذاشتندى داخل شوى . اكنون كه آمدهاى ايمن باش و خاطر جمعدار كه بيگانه نيستى بلكه آشنايى . »
از عذوبت بيان و طلاقت لسان و حسن رفتار و گفتار پير تسكين قلبم حاصل آمد . پيش آمده دستم بگرفته به قاعدهء ايرانيان مصافحه نمود . با همهء اين محبت و مهربانى ، باز دلم در تشويش بود كه مبادا شيطان باشد . اين تصور را هرگز فراموش نمىكردم و اين ملاطفت و ملايمت و شيرين زبانى و محبت را حمل بر شيطنت مىكردم .
گفت : « خوب سياحت كردى ؟ »
آهى كشيده گفتم : « همه خوب است ، اما نمىدانم كه در كجا هستم . اى پير روشن ضمير ! اميدم به كرم تو است .
ز عكس عارضت اى ماه تابان * سواد بزم بختم شد چراغان
مرا شد گلشن اقبال خرم * كه يارى چون تو با من گشت همدم
در اين صحرا انيس حال من باش * چراغ محفل اقبال من باش
تنم را جان شو و شام مرا روز * رياض مدعايم را برافروز !
بگو اين چه مقام است و اين همه مهوشان و گلرخان از چه در اينجا جمعاند ؟ اينجا دولتسراى كدام پادشاه والاجاه است ؟ كسى همزبان مهربان پيدا نكردم كه سؤال نمايم و از هر طاق كه گذشتم دربانان سؤال مرا جواب نگفتند و بدين ملاحظه حقيقت حال را از كسى نتوانستم پرسيد . »
پير گفت : « بيا ! »
رفتيم به عمارتى رسيده كه طاير وهم از رسيدن به كنگره رفعت آن عاجز و سمند تيزتك خيال از طى مساحت آن لنگ و معمار انديشه از طرز و طرح چنين عمارتى عالى بنيان قاصر ، زبان بلاغت نشان فصحاى عرب و عجم از توصيف آن كليل ، كه