تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
گلزار و حوران خورشيد عذار شوم و مهجور از استماع اصوات مرغان خوش الحان بمانم . در آن حال ، خود را از همه جهت خوشبخت شمرده ، از هيچ باب گله‌مند نبودم ، ولى همزبان نمىيافتم كه احوال پرسيده بدانم كه در كجا هستم . باز قدرى راه رفته ، حوضى بسيار وسيع و بزرگ مشاهده كردم از مرمر سفيد با فواره‌هاى بسيار قشنگ ؛ بعضى چون سر مرغ از دهن آب مىريخت و برخى مانند گلوى ماهى و دهان شير و غيره كه انواع عجايب و اصناف دست قدرت به كار برده بود . دور تا دور حوض ، مهوشان حور لقا و حوران حور سيما مجتمع گشته ، صورتشان چون آفتاب تابان در وسط آسمان مىدرخشيد ، كه ديده از مشاهدهء انوار جمال ايشان خيره مىگشت . گل‌چهرگان سابق را از نظرم محو نمودند ، گويى خلقت اين‌ها از عيش محض است . در صباحت ديدار و ملامت گفتار و لطافت رفتار اينان زبان گويا لال است . لبان شكرين چون به تبسم گشايند ، از ديدار درّ دندان ايشان چشم خيره گردد و جميع اعضا و جوارح‌شان ، از موى سر گرفته تا ناخن پا ، يكپارچه خندهء ملاحت و نمونهء وجاهت بود . خدا بيامرزد قايل اين شعر را :
به شادى كرده رو در روى ناهيد * به يك جا جمع همچون ماه و خورشيد
چون ديدار جمال بهجت اشتمال اين طنازان بىمثال مشاهده افتاد ، طاقت رفتارم نمانده از حركت افتادم و از قدرت طى مسافت بازمانده و گفتم :
« ز ديدنت نتوانم كه ديده بردوزم * اگر معاينه بينم كه تير مىآيد . »
بىاختيار در همان جا نشسته و آرام گرفتم . لكن آن به آن بر حيرتم مىافزود و از تماشاى گل رخان و استماع نواى مرغان خوش الحان و اشتهاى فواكه جنان و قدرت كاملهء حضرت سبحان هوش از سر و تاب از تنم به در رفته بود . باز برخاسته آهسته آهسته بناى رفتن گذاشته ، از دور ديدم يك نفر خرامان خرامان همى آيد . چون نزديك رسيد ، پيرمردى نورانى با ريش سفيد و قد موزون و رفتار دلفريب يافتم كه در سر كلاه ايرانى گذاشته و قباى سپيد در بر كرده و تسبيح در دست گرفته است . چون پير كان ملاحت و صباحت و معدن وقار و تمكين بود ، ديدار روشن روانش از آن حوروشان ساده خوش‌آيندتر مىنمود .
پشت او چون لباس بوقلمون * رنگ‌ها داشت از قياس افزون سينهء پاك همچو سيم سفيد * چشم روشن چو چشمهء خورشيد
همهء آداب و كسوت و رفتار و مشى آن در طرز و طرح ايرانى ؛ شگفتم آمد كه اين پير را با اين حورشان چه مناسبت و ايشان را با او چه مشابهت ؟ يقين كردم كه اين پير شيطان است ؛ چه ، دانست من از اهل ايران‌ام ، آن هم من خود را به كسوت ايرانى جلوه داد كه از
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 574 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو