غلمان و يا فرشتهء آسمان در كسوت انسان ؛ چمنزار است يا جنت آشكار كه در گردش و محبت و در سير و صحبت با صورت شادان و لب خندان خرامان خرامان از پى هم روان ، با كمال و جد و طرب دستزنان و پاىكوباناند . در عالمى هستند غير از اين عالم ، نهان از چشم بيگانگان ، من مسكين سرگردان ، به صنع قادر نگران
« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ ! »
گويان ، از اشعار شيخ سعدى چيزى به خاطرم رسيد . بدين ترانه سرودم :
لطيف و دلگشا آب و هوايى * مبارك منزل و فرخنده جايى
رياحين در كنار جوى رسته * به آب ژاله دست و روى شسته
درختان چون بتان قد بركشيده * ز يكديگر به خوبى سر كشيده
فراز شاخ ، مرغان خوشآواز * به الحان ، ارغنونها كرده پر ساز
نهال سرو كز جنت سبق داشت * خط « طُوبى لَهُمْ » در هر ورق داشت
سپس از كمال حيرت مرا قدرت حركت نماند . خواه مخواه ، طوعا و كرها ، نشستم .
قدرى به خود تسلى داده در نفس خويش چنين سخن مىسرودم : « از قدرت خداوند - جل شأنه و عظم برهانه - اينها هيچ مايهء تعجب نيست . » قدرى ذكر و برخى شكر كرده برخاستم ، پيشتر رفته بهتر و نيكوتر از آنها كه ديده بودم مشاهده كردم . فوج فوج ماه طلعتان ، خورشيد منظران ، آهو روشان ، زنار گيسوان مانند طناب تابيده ، كنار آبشار كه در صافى آبش مانند چشم مار از فوارههاى زرنگار در فوران ، با لب خندان ، نشسته .
بهشت است آنكه من ديدم نه رخسار * كمند است آنكه او دارد نه گيسو
لبان لعل چون خون كبوتر * سواد زلف چون پر پرستو
زبان را چه يارا كه خط و خال و غنج و دلال آن پرى پيكران بىهمال را تعريف و توصيف تواند كرد !
ز هر كرانه ، پرى پيكران ، گروه گروه * ز هر كناره ، قمر منظران ، قطار قطار
به صد هزار چمن ، نيست صد هزار در او * به شاخ هر چمنش ، هست صد هزار هزار
عجبا ! اين است جنت موعود كه مدح فرمودهء خداوند ودود است ؟ آيا غير از اين است
« فِيهِما عَيْنانِ نَضَّاخَتانِ »
؟ نيستند اين درختان
« ذَواتا أَفْنانٍ »
؟ هست غير از اينها
« حُورٌ عِينٌ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ »
؟ امثال اين ميوهها را هيچ ديدهاى نديده و اوصافشان را هيچ گوشى نشنيده . دلم مايل بود قدرى چيده تناول نمايم و يا در جيب و بغل نگاه داشته يا به دنيا برم ، مىترسيدم كه نداى
« وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ »
بشنوم و راندهء از اين مكان فيض بنيان گردم . خوددارى نموده ، راه هوا و هوس نپيموده ، ولى باز مىترسيدم كه نفس اماره فريبم دهد و باعث خجلت و شرمسارى شود ، مرا برانند و محروم از تماشاى اين