از كوى كه برخاستهاى ؟ راست بگوى * اى گرد به چشم آشنا مىآيى
قدرى رفتم . چمنى خرمنمايان ، از هر طرف شكوفه و لاله لمعان ، شبنم در روى برگ گل مانند درّ غلتان هويدا گرديد . مرغ دلم از ديدار اين خضراى فرحزا به طيران آمد . در رفتن استعجال و سرعت نموده ، بىاختيار بناى دويدن نهادم . از دور درختان سبز مانند سرو آزاد سربرافروخته ، قمرى و فاخته در شاخسار آنها منزل و مأوى ساخته ، يقينم شد كه به آبادى رسيده و از محنت و تعب رهيدم . با منتهاى شوق در رهسپارى فزوده ، تا اينكه نزديك درختان رسيدم ، ولى اثرى از عمارت سنگ و گل پيدا نبود و درختان شاخ به شاخ هم داده حصار مانند دور تا دور صحراى بسيار وسيعى را گرفته ، اندكى پيشى گزيده ، ناگاه از درختها طبيعى طاقى به شكل دروازه پديدار گشت و دو نفر جوان روشنرو و نيكوبو و مشكينمو ، يكى در جانب يمين و ديگرى در جانب يسار دروازه ايستاده ؛ در بالاى دروازهء بىلوحه با قلم قدرت نوشته ديدم :
« يا حق يا مدد ! »
با منتهاى ادب پيش رفته سلام داده و تحيت به جا آوردم . هر دو عليك گفتند .
بيان كردم : « آقايان ! من غريب اين ديار و بيچارهء روزگارم ، نمىدانم اينجا كجاست و از طاق به اندرون داخل شدن رواست يا نه ؟ »
جوابم ندادند ولى اشاره كردند كه
« ادْخُلُوها بِسَلامٍ ! »
. معلومم شد كه قاعدهء ايشان سخنرانى نيست و قراولان در هيچجا حق مكالمه ندارند . قدم پيش گذاشته « يا حق يا مدد ! » گفته داخل شدم .
آهسته آهسته ، طوطيان خوشبيان و بلبلان نيك الحان ترنم مىكردند و جسته جسته شميم عود و عنبر مشام جان را روح تازه و فرح بىاندازه مىداد و آن به لاله و ريحان در تزايد بودند . رفته رفته قوت قلب مىفزود و تاب و توان فزونى مىنمود ، در هر گامى كه به خوش كامى گذاشتمى ، سرورى تازه حاصل شدى و لذت دنيا و مافيها در مقابل آن مسرت باطل گشتى . جاذبهء محبت حقيقى چنان به سرعتم كشيدى كه سر از پا نشناختمى و خوددارى نتوانستمى . از شدت و جد و سرور ، مانند اطفال بىفتور ، دست و پا كوبيدمى و جستوخيز نمودمى . از هر طرف زير درختان نهرهاى زلال روان و من در كنار آنها دوان ، گاهى خواستمى كه در كنار انهار نشسته سر و صورتى صفا دهم و كدورت دخان كثيف جهنم را به دستيارى ماء معين زايل و آيينهء رخسار را جلا دهم ؛ ولى شوق وصل محبوب موهوم - كه ابدا چنين دولت غير مترقبه از خاطرم خطور نمىكرد - مانع مىآمد و يا خود مىگفتم : « به تحقيق مرا در اين سفر بخت