زبان بسيار سر بر باد دادهست * زبان سر را عدوى خانهزادست
يك كلمهء خشن كه از دهان بيرون شد ، خسارات او را يك گنج پر از جواهر اصلاح نتواند كرد و زخم زبان تيز برنده را هزار جراح مرهم پذير نتوانند نمود .
جراحات اللسان لها التيام * و لا يلتام ما جرح اللسان
بزرگان فرمودهاند « گفته را باز نتوان نهفت ! » سخن كه از دهان و تير كه از كمان به در رفتند ، نه آن به دست آيد و نه اين به شست بازگردد . تا سخن گفته نشده اختيار باقى است و توانى گفتن نهفتن ، ولى گفته را نتوان نهفتن . خلاصه ، فكر زيادى كرده بالأخره به خاطرم آمد كه به مضمون روايت « لكل امر مشكل القرعه » در توجه به يكى از جوانب اربعه قرعه كشم . چهار چيز را هر يك نام يكى از نواحى اربعه گذارده و آنها را مىافكنم و جانب قبله را اختيار مىنمايم . بارى ، دو سكه و يك مهر و يك قلم مداد در جيبم بود ، درآورده انداختم . با همان نيت به جانب جنوب رهسپار شدم . - و از اول هم قلبا اين طرف را خوش داشتم . همينكه خواستم رهسپار شوم ، نسيم معطر و معتدلى وزيدن گرفته ، مشامم از رايحهء روحبخش آن معطر و خوشبو گرديد . توكل به خدا كرده ، گفتم :
« در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست . »
قدم برداشته رهسپار گشتم . هر قدر كه بيشتر مىرفتم رايحهء خوشتر از مشك و عبيرم بيشتر مىرسيد ، تنم را حيات تازه مىبخشيد و روحى تازه در كالبدم مىدميد . هر قدمى كه برمىداشتم ، شوق فزونتر مىشد . دست به درگاه هادى المضلين برداشته مناجات مىكردم و همى گفتم : « اى رهنماى گمگشتگان و اى دليل درماندگان و اى دستگير بيچارگان ، راه صوابم بنما و از چنگ ضلالت و گمراهى خلاص و هدايتم فرما !
اى پادشاه عدل تو ملك هنرورى * وى كمترين فروغ تو خورشيد خاورى
تدبير صايب تو ز انديشهء صواب * تمهيد داده قاعدهء راه گسترى
فكر مرا چه وقع بود پيش راى تو * خر مهره را چه قرب بود پيش جوهرى ؟ »
چندى ، راز و نياز به درگاه خالق بىانبازم كردم . خداوند مجيب الدعوات و كردگار قاضى الحاجات قوت قلب و طاقت زانو كرامت و عطا فرموده در رفتن افزودم و از اين راه خشنود شده ، دماغم معطر از روائح مشك و عنبر مىگرديد ، گويى جاذبى مرا به طرف خود جذب مىكند . هوا در نهايت صفا و رفته رفته فرحبخش و دلگشاتر شده با شميم نسيم چون دم عيسى مرده را زنده نمودى و قالب بىجان را روح و روان بخشيدى . خود به خود اين رباعى سرودم :
اى باد صبا طربفزا مىآيى * بر گو ز كدامين كف پا مىآيى