گفتم : « پس چگونه اين مسافت بعيده را طى و عروج خواهيم نمود ؟ »
فرمود : « با دل صاف و نيت خالص ، از انوار طيبهء طاهرهء خمسة النجباء ، پنج تن آل عبا ، - سلام الله عليهم - استمداد جسته توكل به خدا و توسل به آل طه كرده ، چشم بر هم نه و سر عصاى مرا بگير ، اما بىاذن من مگشا و سه مرتبه صلوات بفرست ! »
به موجب فرموده عمل كرده ، بعد از زمانى گفت : « سر عصاى مرا رها كن و چشم بگشاى ! »
چون چشم گشوده خود را در صحراى وسيع روشنى ديدم . شكر خداى تعالى به جاى آورده و نفسى با كمال و آرامى كشيدم ، ولى در دل جاى هيچ شك و شبهه نماند كه اين « شيخ قدر » ساحر و جادوگر ماهر بوده و ما نمىدانستيم . زياده از سابق ، خونم به غليان آمد .
شيخ فرمود : « من با چشمان كور تو را در عالم ظلمانى سياحت داده به جهان نورانى رساندم . اكنون تو با اين چشمان شهلا كه دارى مىتوانى بىهدايت و دلالت من به منزل مقصود رسى ؟ »
گفتم : « امان ، دخيل ، يا شيخ ! من به جايى راهبر نيستم و آواره هستم . نمىدانم كجا مىروم . »
شيخ با عصا طرفى را اشارت كرده : « به اين طرف برو ! »
چون به آن جانب متوجه شده و خواستم بگويم كه تنها نمىتوانم رفت ، برگشته شيخ را نديده از نظرم غايب شده بود . دو دستى بر سر خويش كوفته گفتم : « اى واى به حالم ! به نشد بدتر شد . » ناچار ترسان و لرزان و گريهكنان ، با افسوس و افغان نشسته ، با خود گفتم : « چه چاره سازم در اين وادى بىپايان خالى از آدميان كه جايى را راهبر نيستم ؟ » ولى صحرا در كمال روشنايى بود ؛ با اينكه نه از آفتاب اثرى و نه از ماهتاب خبرى ، نه انجمى درخشان و نه ستارهاى فروزان ، نه واسطهء روشنايى و نورانيت معلوم و نه از هيچ جهت جوانب اربعهء آن محدود ، نه شرق معلوم و نه غرب مفهوم ، نه جنوب آشكار و نه شمال پديدار بود . من در آه و زارى به بيچارگى و گرفتارى خود اشكبار و غرق بحر الم و متحير در تيه هم و غم ؛ نمىدانم اين وقت شب است يا روز ، نه غمخوارى دارم ، نه دلسوزى . در دل گفتم : « لعنت به شيخ جادوگر ! اين كور ساحر كه در مجازات يك كلمهء لفظ صدق ، مرا به چه بليات مبتلا ساخت و چگونه شعبده به كارم زد ! » از طرف ديگر نيز نفس خود را ملامت نموده كه بزرگان گفتهاند « ميان كفر و ايمان يك كلمه و ما بين بهشت و دوزخ قدمى بيش نيست . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 569
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٦٩