تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
پيش رفته ديدم مقامى مانند حمام زنانهء خيلى قيل و قال است ، مثل وقت پريشانى زنان كه بدون ربط و بىاول و آخر از هر طرف هى آواز است كه مىآيد ، كلامشان هيچ سر و بن ندارد و ابدا مفهوم نمىشود . گاه داد مىكشند كه « اى ملعون ، حق مرا بده ، دست بردارت نيستم ، حقم را خواهم گرفت ! » از اين قبيل سخنان شنيده مىشد ، لكن معلوم نبود كه قايل كيست و مخاطب كدام و گفت‌وگو بر سر چيست ؟ شيخ پرسيد : « چه مىبينى ؟ » گفتم : « گويا قيل و قال زنان است ، اما كيست و هنگامه از بهر چيست مفهوم نمىشود . فقط لعنت و نفرين استماع مىكنم ، از بهر كه و از براى چه ؟ نمىدانم . و معلوم نيست كه قايل كى و مخاطب كدام طلبكار كيست و مديون كه ؟ » گفت : « همين‌قدر مىدانم ايشان زنانى هستند كه شوهرانشان زنان متعدده گرفته ، در ميان آن‌ها به عدالت راه نرفته ، حالا حق خود را مىخواهند و عمال سياست شوهر ايشان را حبس نموده به ايشان نشان نمىدهند ؛ اگر گريبان شوهرشان به دستشان بيفتد ، قيامت را پيش از روز موعود برپا مىكنند . » گفتم : « يا شيخ ، پس عاقبت اين‌ها چه خواهد شد ؟ » گفت : « بايد بمانند تا يوم النشور ، كه در ديوان عدالت كبريا ثبوت جرم گردد و هر كس به اندازهء ظلم و ستم خود معذب شود ؛ بعد از آن ، بعضى خلاص و برخى مخلد در عذاب مانند . » سپس متضرعا گفتم : « يا شيخ ! ديگر مرا طاقت ديدن اين واقعات دلخراش نمانده و تاب و مقاومتم مفقود گشته . دستم به دامنت ، امان ! الدخيل ! براى رضاى خدا چارهء خلاصى مرا بفرما ! كه آن هم به همت و توجه شما حاصل تواند شد . » شيخ گفت : « قبول كردم ، مشروط بر اين‌كه توبه كنى و من بعد دل كسى را نرنجانى و عيوبى كه از حوادث روزگار و يا از جانب خلاق جبار عارض كسى شده ستارى كنى و پرده‌درى منمايى ! » به دو زانوى ادب درآمده ، دامنش گرفته تضرع بسيار كرده ، استغاثه نموده ، گفتم : « العفو ، العفو ، ارحم ، ارحم ، يا شيخ ، التوبه التوبه ! » ديدم شيخ با اين همه اذيت كه بر من وارد آورده هنوز فكرش در همان يك كلمه است . باز با كمال تضرع عرض كردم : « شيخنا ! من از اين پله‌ها طاقت صعود ندارم . نزول كه سهل و آسان بود طاقت و قرارم را ربود ، در عروج كه صعب‌تر است چه خواهم كرد ؟ » فرمود : « چون از قول شنيع خود نادم و تائب شده‌اى ، از صعود به اين پله‌ها برستى . »