تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
صحنهء هيچ « تياتور » ديده نشده . مبتلايان هى فرياد مىكنند و داد مىزنند : « امان از دست تو ، فغان از كيد تو ! اى دنياى غدار بىوفا ، بس است ، رها كن ما را ، بس است ، خلاصى ده ما را ! لعنت به دوستى و محبت تو ! عاقبت ما را مبتلاى رنج و عنا و گرفتار جور و جفا كردى . » نالهء اينان ابدا تأثير نمىكرد . و آن كرهء كروى از غلت و واغلت و از چرخ زدن آرام نمىگيرد و مىگويد : « شما دوست من بوديد ، من هم از شما محبت خود را قطع نمىنمايم و نمىتوانم شما را رها كنم و از خود دور سازم . » گرفتاران در تلاش كه بلكه خود را رها سازند ، ولى آن‌چنانشان نگرفته بود كه خلاصى ممكن شود ! من به خيالم رسيد كه مردم مىگويند فلانى دنيا را صد دستى گرفته ، اكنون مىبينم برعكس است ، دنيا ، دوستان خود را به هزارها دست گرفته . ديدم شيخ هم تبسم مىكند . پرسيد : « چه مىبينى ؟ » ماوقع را گفتم . فرمود : « راست است ايشان آن كسان‌اند كه فريفتهء عشوهء دنياى دون شده ، حقوق ايران و ايرانيان را ضايع كرده و ملك را خراب نموده ، به جهت دو روزهء آسايش خود خانه‌هاى خود را آباد ساخته ، پارك و مبل فراهم آورده ، از حق عدول كرده‌اند ، در حق ايشان است : « اخسر الناس من رضا بالدنيا عن الاخرة » و در حق ايشان نازل شده :
« مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً . »
شيخ فرمود : « هيچ از اين‌ها را مىشناسى ؟ » عرض كردم : « خير . » گفت : « آن صاحب لحيهء طويل و اين داراى جبهء قصير حقير را ملاحظه نما كه بر سينهء هر يك يكى از آتش ثبت شده . » در سينهء يكى اين شعر را ديدم « بيا كه نوبت صلح است و آشتى و عنايت ! به شرط آن‌كه نگوييم از گذشته حكايت » رسم بود . سپس شيخ فرمود : « بيا . » - رفتم . گفت : « سير كن ! » ديدم مانند دكان قصابان مردم را به قناره‌هاى آتشين زده ، عملهء سياست ساطور آهنين در آتش دوزخ سرخ نموده ، در دست گرفته ، هر يك به ضربتى قطعه‌اى از اعضاى ايشان را قطع كرده به زمين مىاندازد ، ديگرى برداشته عضو مقطوع را به جاى خود مىگذارد و با قطران جوشيده مىچسباند . باز با ساطور از جاى ديگر قطع مىكند و ديگرى پيوند مىكند .