چون عدد او را ملاحظه كردم « 98 » بود .
شيخ فرمود : « بيا . »
رفتم به جاى ديگر ، ديدم جمعيتى به رديف نشستهاند . روى بساط آتشين از چپ و راست هر يك از ايشان دو نفر عملهء سياست ايستاده ، در دست هر يك مهرى از آتش به جبه و جبين و يسار و يمين و سينهء ايشان مىزنند و مىگويند :
« فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ »
.
زبانهاى ايشان به اندازهء ريششان بيرون افتاده . آتش را با هر دو دست برداشته و مىخورند .
شيخ گفت : « چه مىبينى ؟ »
آنچه ديده بودم عرض كردم .
گفت : « اينها كسانى هستند كه منع زكات كرده و مال ايتام را خوردهاند ، و در حق ايشان خداوند عالم مىفرمايد :
« إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً . »
چون جماعت اينها زياد و اعدادشان در هم و بر هم بود ، درست نتوانستم تميز دهم .
فقط سپس شيخ فرمود « بيا نگاه كن ! »
پيش رفته ديدم . جمع كثيرى در ركوع و سجود ، در بيابان آتشين ، زبانشان به طرف راست و چپ از دهن بيرون آمده و چانهشان اعوجاج يافته خون از حلقشان مىريزد .
شيخ گفت : « چه ديدى ؟ »
كيفيت را گفتم .
فرمود : « خوب ديدهاى . در حق ايشان است آيهء :
الَّذِينَ هُمْ يُراؤُنَ
»
عدهء اينها نيز زياد بود .
بازم شيخ قدرى برد و گفت : « سير كن و ديده بگشا ! »
ديدم بساطىست ديدنى و بازىاىست خنديدنى . گويى بزرگ كه اگر سوارى يك طرف آن بايستد از طرف ديگر آن نمايان نيست ، مانند كرهء مصنوعى - كه ما هم در خانه داريم و گلوب مىنامند - در شكل هندوانه ، نه سر دارد و نه بن ، ولى پنجاه شصت هزار دست دارد از آتش افروخته ، ناخنهايش مانند چنگال شاهين تيز ، با اين دست و چنگال مردم را سخت گرفته ، بعضى را از دست و جمعى را از ساق ، برخى را از ريش و شرذمهاى را از دامن و گريبان ؛ مانند گوى مىغلتد و گرفتاران خود را هم با خويش مىغلتاند . گاه رخسارشان بر زمين آتشين و گاهى كله ، و گاهى به دست چپ و گاهى راست و بعضى به پا ، متصل چرخ مىزند و گرفتاران را مىچرخاند ، چنين تماشا در