تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
دود غليظ از طرف ديگر ؛ مآل كار خود را انديشيده بناى هاىهاى گريستن گذاشتم . شيخ گفت : « گريه را موقوف كن ! و الّا تو را در اين‌جا گذاشته خواهم رفت . » از ترس نفس را در سينه حبس كرده قطع گريستن كرده پرسيدم : « تا كى خواهيم رفت ؟ چند پلهء ديگر باقى است ؟ » گفت : « نزديك است پله‌ها تمام شود . » آن‌قدر نكشيد كه پله‌ها تمام شد ، روشنايى آتش نمايان گشت ، وادى وسيع بسيار ظلمانى نمودار شد ، آواز ناله و فغان و گريه‌هاى زار زار و صداى الامان و آخ ، و اوخ ، گاهى بلند و گاهى آهسته مىآمد . پرسيدم : « يا شيخ اين‌جا كجاست ؟ » گفت : « جهنم ! ولى جهنم ايرانيان است . » حالا تصور مىتوان نمود وقتى كه نام جهنم شنيدم چه حال بر من روى داد . خوف و هراس و رعشه بر اندامم افتاده ، مانند بيد مىلرزيدم . گاهى فكر مىكردم اين شيخ ساحر و جادوگر بوده ، نمىدانستيم . گاهى به خيالم مىرسيد كه ان شاء الله خواب مىبينم . قدرى پيش رفته ، ديدم از آتش سريرها درست كرده و در روى هر سريرى يك نفر را نشانده‌اند ، به قسمى كه هر يك سريرها از ديگرى چند ذرع فاصله دارد . شيخ پرسيد : « چه مىبينى ؟ » گفتم : « تخت آتشين ، كه در بالاى هر يك شخصى نشسته است . » گفت : « درست ديده‌اى ؟ » گفتم : « آرى . » پرسيد : « چه مىكنند ؟ » گفتم : « در سرير اول يكى را نشانده كه از هر شانهء او مارى از آتش بيرون آمده با زبان آتشين دماغ و دهان و گوش او را مىليسد ، و يك نفر از مالكان دوزخ مانند آهنگران تخته‌اى مسين در كورهء جهنم تافته بر سر آن سندان‌وار گذاشته ، چند نفر ديگر از مالكان عمودهاى گران در دست گرفته ، مانند آهنگران آن تختهء آتشين را بر سر او مىكوبند . » شيخ گفت : « خوب ديدى ؟ » عرض كردم : « بلى ، ولى نشناختم . » جواب داد : « اين همان شخص است كه اول ظلم را به اهالى ايران روا داشت و هزار سال پادشاهى نمود . » نگاه بر حاشيهء سرير او نموده ، ديدم اين عدد رسم است : « 829 » .