تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
باز قدرى رفته ، ديدم يك نفر به قيافه و لباس فرنگى ، در تالار بزرگى كه دورش حصارى از آتش كشيده بود ، اين طرف و آن طرف هى مىدود كه شايد راه فرارى براى خود بجويد و نمىيابد ، زبانش زايد بر شبرى از دهانش بيرون آمده فرياد مىزند و كسى به فريادش نمىرسد . شيخ پرسيد : « چه مىبينى ؟ » آن‌چه ديده بودم بيان كردم . گفت : « درست ديده‌اى . اين همان حكمرانى است كه به ايران آتش زد و نام زشت خود را به يادگار گذاشت . » بر دروازهء حصارش ديدم اين عدد رسم است : « 335 » . باز قدرى رفته ديدم يك نفر بالاى تخت آتشين در زى عرب نشسته ، مالكان جهنم از يمين و يسارش سيخ‌هاى آهنين تافته به زبان او مىكشند ، اولى سيخ را نكشيده ديگرى مىدواند . شيخ پرسيد : « چه مىبينى ؟ » آن‌چه ديده بودم عرض كردم . شيخ گفت : « اين همان آدم است كه ظلم بىجا در ايران بىحد كرد و سبب شد كه آل رسول ( صلعم ) را ناسزا گويند ، هزاران اولاد فاطمه ( ع ) را شهيد نمايند . » در آن اثنا ، نظرم بر اعداد او افتاد كه چنين بود : « 316 » . باز قدرى بيشتر رفته ديدم به لباس تاتارى يكى را نشانده ، بزرگ‌تر از سنگ آسيا از آهن تفيده تاج مانندى بر سرش گذاشته‌اند ، چشم‌هايش از حدقه بيرون آمده ، زبانش يك شبر بر سينه‌اش افتاده ، ملائكه غلاظ و شداد ميل‌هايى سرخ شده به گوشش فرو مىبرند و از آن طرف درمىآورند و ديگرى را فرو مىبرند . شيخ فرمود : « چه مىبينى ؟ » ماوقع را گفتم . بيان نمود : « درست ديده‌اى . اين همان شخص است كه تاجدار ايران را كشته ، تاج شاهنشاهى را به ظلم به سر گذاشت . اينانان‌اند كه در حق ايشان وارد شده : من قتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعدله عذابا عظيما . » از نامش پرسش نمودم . گفت : « عددشان را ثبت سينهء خود نموده . همين‌كه عودت كردى نامش را كاشف السرائر بر تو كشف خواهد نمود . »