در جواب گفت : « من هم تو را به اينجا مىآوردم . من با اينكه بىبصر هستم مىدانم ، ولى تو با چشمان شهلا كور حقيقى هستى . » - مرا كشيد به درون اهرام .
هر كس اهرام را ديده مىداند كه اين بنا از آثار فراعنه است . اينقدر سياحين كه به تماشاى مصر مىآيند تا جايى كه ممكن است ، درون اهرام مىروند . نهايت او را كسى نديده . بين العوام مشهور شده كه طلسم است ، نمىتوان رفت ، ولى در حقيقت چنان تعبيه كردهاند كه رفته رفته در درون او هوا مفقود مىشود ، تنفس تعسر مىپذيرد ، لهذا پيش رفتن مشكل و غيرممكن مىگردد ، تا مرحلهاى معلوم و معين با چراغ مىروند ، بعد از آن به جهت انتفاى هوا چراغ هم خاموش مىشود .
بارى ، رفتيم . بعض آوازهاى وحشتانگيز مسموع مىشد . باز قدرى پيشتر رفته رطوبت و گل و لاى نمودار شد .
گفتم : « يا شيخ ! از گفتهء خود نادم گشته توبه نمودم . معذرت مىخواهم ، مرا عفو فرماييد ! من مىدانم از اين پيشتر رفتن ما محال است ، آخر اين اهرام مغازهاى هولناك و پر خطر است . »
شيخ گفت : « اهرام گذشت ، من به تو گفتم كه تو را به جهنم مىبرم . بيا ! »
گفتم : « دستم را رها كن ، درد مىكند . »
گفت : « من هنگام رها كردن دست تو را مىدانم . »
خدايا ! چه چاره سازم ؟ مانند بيد مىلرزم ، چه بلاست كه به سر من آمده ! دچار اين كور موصلى شدم ، ترسان و لرزان تا جايى رسيديم كه شيخ گفت : « ديگر احتمال گريختن نمانده ، اكنون دست تو را رها مىكنم . »
به پلهاى وارد شديم كه رو به نشيب مىرفت ، شيخ فرمود : « سر عصاى مرا بگير و از عقب من به تأنى بيا ! »
كمكم آغاز به نشيب كرديم . يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، هرچه رفتيم تمام نشد . و هزار پله متجاوز رفته ، ديدم تمام شدنى نيست ، عاجزانه گفتم : « يا شيخ ! گرفته و مانده شدم ، رگهاى زانويم گسيخت ، طاقتم طاق گرديد ، از اين بليه كى خلاصى خواهم يافت ؟ ما كه هفت طبقهء زمين را هم سير كرديم ، آخرين منزل ما كجاست ؟ »
گفت : « جهنم ، و عن قريب طى مىكنيم . »
ناگاه بوى گند بسيارى بدى به دماغم خورد كه گويا لاشه و يا استخوان و موى در آتش مىسوزانند . از تعفن و بوى گند كلهء سرم تركيدن گرفت . بوى دود به دماغم پيچيد .
چشمانم اشكريز شد ، زياده متأذى شدم . خوف و هراس از يك طرف ، تعفّن و گند و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 562
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٦٢