را به من ده ! » دستم را دادم ، سخت گرفت و گفت : « يا يوسف ! اذتم العقل بطل الكلام ! اى غافل ! مگر نخواندهاى
« قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ »
؟ اول انديشه و آنگهى گفتار ! من اعمى هستم ، ولى كور نيستم ، كور نابينا تو هستى كه از كورى و جهالت به من سرزنش كردى و دل مرا رنجاندى . حالا با من بيا تا به تو ثابت كنم كه كور منم يا تو ! »
مرا كشيد به جانب قبرستان ، دستم را محكم گرفته و سخت فشار مىدهد ، كم مانده كه دستم بتركد .
گفتم : « يا شيخ ! دستم را رها كن ، اذيت مده ! من خودم مىآيم . »
گفت : « نمىشود ، تا كورى تو را ثابت نكنم ، از دستم خلاصى ندارى . »
خواه مخواه رفته تا رسيديم به جايى كه مزارستان بود ، حقيقتا آب احاطه نموده و مانند بحر مواج گشته ؛ با وجود اين ، شيخ ارادهء رفتن دارد . ناچار ايستادم .
شيخ گفت : « چرا نمىآيى ؟ »
گفتم : « چون توانم آمد كه اگر قدمى پيش بردارم ، به آب خواهم گذاشت ؟ در كنار هستيم . »
شيخ گفت : « چگونه گفتى من ديروز آمدم ؟ ديدى كه كور تو هستى ؟ »
من در كمال حيرت نگران ، و در انديشه بودم كه آيا قبر ابراهيم بيگ و محبوبه چه شد ؟ لختى در اين انديشه به جانب قبر ايشان نگران بوده ، ديدم دو درخت سرو از آب سر به درآورده . رقتم دست داد . آهسته آهسته بناى گريه گذاشتم . شيخ گريستن مرا ملتفت شده گفت : « گريه نكن ، بيا ، از اين بعد كسى را طعن مزن ! »
گفتم : « صدق يا شيخ ؛ مرا عفو كن ، و دستم را رها فرما ! »
گفت : « نمىشود ، بيا با من ! »
گفتم : « يا شيخ ! كفايت كرد ، ديگر به كجايم مىبرى ؟ »
گفت : « به جهنم ! »
خيال كردم از سر خشم و غضب مىگويد .
گفتم : « شيخنا ! كدام جهنم ؟ »
گفت : « جهنم ايرانيان . »
در فكرم كه از دست اين مرد چگونه خلاصى يابم و به چه وسيله رهايى جويم . لابد دست در دست او بناى رفتن گذاشتم و صحبت قطع شد . آمديم نزديك اهرام بزرگ .
شيخ گويا كور نيست ، در حركت ابدا عصا نمىزند . داخل اهرام شديم . بىاختيار گفتم :
« شيخنا اينجا اهرام است ! »